تبليغاتX
نجواهای دل
نجواهای دل

پنجشنبه بیست و یکم دی 1385

مجادله بهلول



روزى بهلول از در خانه ابوحنيفه مى گذشت . شنيد با شاگردان خود مى گويد: امام صادق عليه السلام سه مطلب مى گويد كه من آنرا نمى پسندم .

اول : آنكه شيطان به آتش دوزخ عذاب خواهد شد، در حالى كه خداوند شيطان را از آتش آفريد. چگونه ممكن است آتش بوسيله آتش بسوزد و عذاب شود.


دوم : اينكه خدا را نمى توان ديد. چگونه ممكن است چيزى موجود باشد و ديده نشود.


سوم : انسان فاعل فعل خويش است و حال آنكه نصوص بر خلاف آنست .


هنگامى كه بهلول اين سخنان را شنيد، كلوخى برداشت و به سوى او پرتاب كرد.
شاگردانش بهلول را گرفتند و نزد خليفه بردند.
بهلول گفت : از من چه شكايتى دارى ؟ من كه كارى انجام نداده ام .
گفت : تو كلوخى بر پيشانى من زدى و سر مرا به درد آوردى .

بهلول : درد كجاست ؟ آن را به من نشان بده .
گفت : درد را نمى توان ديد.

بهلول : اولاً تو خود گفتى آنچه را نتوان ديد موجود نيست .


ثانياً اينكه گفتى سرت بر اثر اصابت كلوخ درد آمده ، دروغ مى گوئى . زيرا تو معتقدى شيطان به آتش نمى سوزد. زيرا او از جنس آتش ‍است . پس تو نيز كه از جنس خاكى و از خاك آفريده شده اى ، نبايد از خاك و كلوخ معذب شوى .


ثالثا تو گفتى انسان فاعل فعل خود نيست ، پس تو چه شكايتى از من دارى ؟ و چرا ادعاء قصاص مى كنى ؟


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:59 توسط : نجواهای دل

پنجشنبه بیست و یکم دی 1385

وصیت سگ



گويند: سگ گله اى بمرد . چون صاحبش خيلى آن را دوست داشت ، او را در يكى از مقابر مسلمين دفن كرد.

خبر به قاضى شهر رسيد. دستور داد او را احضار كنند و بسوزانند. زيرا او سگ خود را در قبرستان مسلمانان بخاك سپرده است . وقتى او را دستگير كردند، و نزد قاضى آوردند، گفت : اى قاضى ، اين سگ وصيتى كرده كه مى خواهم به شما عرض كنم تا بر ذمه من چيزى باقى نماند.


قاضى پرسيد: وصيت چيست ؟


آن مرد گفت : هنگامى كه سگ در حال موت بود به او اشاره كردم كه همه اين گوسفندان از آن تو است . پس وصيت كن كه آنها را به چه كسى بدهم .
سگ به خانه شما كه قاضى شهر هستيد اشاره كرد. اينك گله گوسفندان حاضر و آماده ، و در اختيار شما است .
قاضى با تاءثر و تاءسف گفت : علت فوت مرحوم سگ چه بود؟ آيا به چيز ديگرى وصيت نكرد؟ خداوند به نعمات اخروى بر او منت نهد و تو نيز به سلامت برو. چنانچه آن مرحوم وصاياى ديگرى داشت ما را آگاه گردان تابه آن عمل كنيم .
به اين ترتيب چوپان از مرگ نجات يافت

شیخ بهایی


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:32 توسط : نجواهای دل

پنجشنبه بیست و یکم دی 1385

کارتونهای قدیمی



کارتون جالب و جذاب   تام سایر

 

یادتون که هست   


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:55 توسط : نجواهای دل

پنجشنبه بیست و یکم دی 1385

سعادت جاودان



روزی مردی به قصد ملاقات با دانای راز و پرسیدن راز سعادت جاودان رهسپار سفری طولانی شد. او شنیده بود که در محل زندگی دانای راز برای هر کس باغچه ای وجود دارد که اگر بتوانی آن باغچه را آبیاری کنی به سعادت جاودان دست یافته ای.

 او سفر خود را آغاز کرد و همین طور که در راه می رفت به گرگی رسید. ابتدا از آن گرگ ترسید و خواست پا به فرار بگذارد و ولی با ناله ی گرگ باز گشت و دریافت که گرگ بسیار نحیف و رنجور بود و از درد به خود می پیچید . سبب را پرسید و گرگ گفت که مدتهاست نتوانسته ام غذای مناسبی بخورم زیرا دردی در دندانم دارم که امانم را بریده ولی نمی دانم علت آن چیست. مرد گفت من به ملاقات دانای راز می روم اگر بخواهی پاسخ مشکل تو را نیز از او خواهم پرسید. گرگ موافقت کرد و مرد به راه افتاد.
و همینطور که می رفت در راه توان فرسای سفر به درختی رسید که می دید با آن که در باغ سر سبزی قرار دارد و همه ی اطرافش گل و چمن و طراوت است باز آن درخت خشکیده و بی ثمر است. کنجکاو شد و از او سبب را پرسید. درخت با ناراحتی گفت ای مرد من هم نمی دانم چرا این گونه است. مرد گفت من به ملاقات دانای راز می روم اگر بخواهی پاسخ مشکل تو را نیز از او خواهم پرسید. درخت موافقت کرد و مرد به راه افتاد.
در نهایت پس از پشت سر گذاشتن راهی طولانی و سخت مرد به محل زندگی دانای راز رسید و همانطور که گفته بودند باغچه های آدمیان را در آن پیدا کرد. سپس از دانای راز خواست تا به او اجازه دهد برای رسیدن به سعادت جاودان باغچه ی خودش را آبیاری کند. دانای راز باغچه ی مرد را به او نشان داد و مرد آن را آبیاری کرد و در هنگام بازگشت پاسخ مشکل درخت و گرگ را نیز از دانای راز پرسید.
مرد آهنگ بازگشت کرد.
در راه وقتی به درخت رسید درخت از او پرسید ای مرد آیا پاسخ مشکل مرا از دانای راز پرسیدی؟

مرد گفت آری و بدان که صندوقی در زیر ریشه های تو وجود دارد که مانع از رسیدن آب به آنها می شود و تو نمی توانی از آب زلال چشمه استفاده کنی و سر سبز شوی.

 درخت گفت ای مرد آیا تو این نیکی را در حق من می کنی و آن صندوق را در می آوری؟ مرد قبول کرد و پس از بیرون آوردن آن صندوق از خاک مشاهده کرد که درون آن پر از سکه های طلا و زر است. درخت که جانی دوباره گرفته بود. به مرد گفت ای مرد اگر تو به اینجا نمی آمدی و پیغام مرا به دانای راز نمی رساندی و این صندوق را از زیر ریشه های من بیرون نمی آوردی من هرگز دوباره نمی توانستم سرسبز و شاداب شوم. پس به نشانه ی سپاس گذاری از تو می خواهم که این صندوق با همه ی آنچه درون آن هست را برداری و با آن زندگی سعادت مندی برای خودت بسازی. ولی مرد به یاد باغچه اش افتاد و گفت: نه! من باغچه ی خودم را ابیاری کرده ام و بی شک به سعادت جاودانی خواهم رسید و نیازی به طلاهای این صندوقچه ندارم.


آن گاه مرد به راهش ادامه داد به گرگ رسید. گرگ پرسید ای مرد آیا پاسخ سوال مرا از دانای راز پرسیدی؟

مرد گفت بلی و بدان که تو روزی از رودخانه ماهی صید کرده ای که در شکم آن گوهری گرانبها بوده است و آن گوهر در بین دندانهای تو مانده و سبب رنجش تو را فراهم کرده است.

گرگ گفت ای مرد حال که پاسخ مشکل مرا می دانی بیا و این گوهر را از بین دندانهای من بیرون بیاور تا من بتوانم از این پس به راحتی غذا بخورم. مرد قبول کرد و پس از بیرون آوردن گوهر مشاهده کرد که آن تکه جواهر به راستی گوهر گرانبهایی است و درخشش خیره کننده ای دارد. سپس گرگ به مرد گفت ای مرد اگر تو پاسخ مشکل مرا از دانای راز نمی پرسیدی و این گوهر را از دهان من بیرون نمی آوردی من نمی توانستم دوباره به راحتی غذا بخورم پس به نشانه سپاس این گوهر را به تو می دهم تا زندگی خود را با آن سعادت آمیز سازی. مرد باز به یاد باغچه ی خود و پاسخی که به درخت داده بود افتاد و گفت:نه! در راه من درختی بود که او نیز همین درخواست را از من داشت ولی من باغچه ی خودم را آبیاری کرده ام و بی شک به سعادت جاودانی خواهم رسید.


در این هنگام ناگهان گرگ جستی ناگهانی زد و مرد را به نیش کشید و پس از مدتها شکمی از عزا درآورد!


سپس خطاب به آن مرد گفت کسی که نتواند از سعادتهایی که بر سر راهش قرار می گیرد بهره ببرد بی شک خود به سعادتی برای دیگران تبدیل خواهد شد...

 

منبع :پی سی ورلد


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:41 توسط : نجواهای دل

چهارشنبه بیستم دی 1385

داستانی زیبا و جالب



در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد.

دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.»

در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود، به طرف دكتر دويد: «آقاي دكتر! مادرم!» و در حالي كه نفس نفس مي زد، ادامه داد: «التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.»

دكتر گفت: «بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.»

دختر گفت: «ولي دكتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او مي ميرد!» و اشك از چشمانش سرازير شد.

دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.

دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد.

زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد.

دكتر به او گفت: «بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي!»

مادر با تعجب گفت: «ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته!» و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.

پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.

اين همان دختر بود!!

فرشته اي كوچك و زيبا!!

 

منبع :پی سی ورلد


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:52 توسط : نجواهای دل

چهارشنبه بیستم دی 1385

آیا میدانستید که ...؟



عجيب ترين كلكسيون نقاشي مربوط به پيرزني 66 ساله اهل پاريس است كه پنج تابلو از نقاشي هاي پيكاسو را در اتاقش نصب كرده است، شغل اوجمع كردن و فروش زباله است.

 

ايسلند تنها كشور جهان است كه د رآن هيچ بي سوادي وجود ندارد و اتفاقا مردمانش خيلي اهل مطالعه هستند . زيرا به نسبت جمعيت آنها 40 درصد كتابخوان تر از يانكي هاي مدعي هستند!

هنگامي كه داگلاس در سال1975 در خليج مكزيك از روي عرشه كشتي پايين افتاد، نه ساعت مسئولان كشتي متوجه شدند و دوباره برگشتند و اورا نجات دادند. در اين نه ساعت داگلاس طوري روي آب بي حركت مانده بود كه كوسه ها به سراغش نيامده بودند!

 

خلافكار ترين موتورسوار دنيا، يك جوان هندي از يك خانواده ثرتمند و اصيل است كه به علت سنتهاي خانوادگي حاضر نبود عمامه مخصوص هندي ها را از سرش برداشته و كلاه مخصوص بگذارد وي هفت سال و چهار ماه هرروز جريمه شد!

 

چهارصد سال قبل، سرخپوستان داكوتا براي اينكه جنگلهايشان از بين نرود، قانوني وضع كردند، به اين شرح : هر سرخپوستي كه بخواهد يك عددميوه بخورد، بايد يك دانه در زمين بكارد، اين رسم هنوز هم در آن منطقه رواج دارد!

 

هنگام حرف زدن براي بيان هر كلمه، 72 ماهيچه به كار گرفته مي شود.

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:51 توسط : نجواهای دل

چهارشنبه بیستم دی 1385

کارتونهای قدیمی



کارتون جالب    ملوان زبل


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:36 توسط : نجواهای دل

سه شنبه نوزدهم دی 1385

روانشناسی نوجوانان



يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدی در نزديكی يك دبيرستان خريد. يكی دو هفته اول همه چيز به خوبی و در آرامش پيش می رفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلی كلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالی كه بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چيزی كه در خيابان افتاده بود را شوت می كردند و سروصداى عجيبی راه انداختند. اين كار هر روز تكرار می شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاری بكند.

روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلی بامزه هستيد و من از اين كه می بينم شما اينقدر نشاط جوانی داريد خيلی خوشحالم. منهم كه به سن شما بودم همين كار را می كردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بكنيد. من روزی ١٠٠٠ تومن به هر كدام از شما
می دهم كه بيائيد اينجا و همين كارها را بكنيد.»

بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی ١٠٠ تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالی نداره؟

بچه ها گفتند: «١٠٠ تومن؟ اگه فكر می كنی ما به خاطر روزی فقط ١٠٠ تومن حاضريم اينهمه بطری نوشابه و چيزهای ديگه رو شوت كنيم، كورخوندی. ما نيستيم.»

و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگی ادامه داد.

 

منبع : پی سی ورلد   


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:33 توسط : نجواهای دل

سه شنبه نوزدهم دی 1385

کارتونهای قدیمی



اینم کارتون جذاب   هاکل بریفین

امید وارم یادتون باشه 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:16 توسط : نجواهای دل

دوشنبه هجدهم دی 1385

عید ولایت مبارک



«الحمد الله الذي جعلنا من المتمسکين بولايه امير المومنين والائمه المعصومين عليهم السلام>>

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:52 توسط : نجواهای دل

دوشنبه هجدهم دی 1385

کرگدن ها هم میتوانند با کسی دوست شوند.



كرگدن گفت:نه امکان ندارد کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست شوند
دم جنبانک گفت : اما پشته تو می خارد لایچین های پوست تو پر از حشره های ریز است یکی باید پشت تورا بخاراند یکی بایدحشره های تو را بردارد



كرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست شوم پوست من خیلی کلفت است همه به من میگویند پوست کلفت


دم جنبانک گفت اما دوست عزیز دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست
كرگدن گفت ولی من که قلب ندارم من فقط پوست دارم


دم جنبانک گفت : اين كه امكان ندارد ، همه قلب دارند


كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمي بينم .


دم جنبانک گفت :خوب چون از قلبت استفاده نمي كني ، قلبت را نمي بيني . ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري


كرگدن گفت: نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتما يك قلب كلفت دارم.


دم جنبانک گفت :نه ، تو حتما يك قلب نازك داري چون به جاي اين كه دم جنبانک را بترساني ، به جاي اينكه لگدش كني ، به جاي اينكه دهن گشاد و گنده ات را باز كني و آن را بخوري ، داري با او حرف مي زني.


كرگدن گفت: خوب اين يعني چي ؟


دم جنبانک گفت :وقتي يك كرگدن پوست كلفت ، يك قلب نازك دارد يعني چي ؟ يعني اينكه مي تواند عاشق بشود


كرگدن گفت: اينها كه مي گويي ، يعني چي؟


دم جنبانک گفت :يعني .... بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم ....


كرگدن چيزي نگفت . يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشت . فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد


اما دم جنبانک پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند


كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد . اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد
كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولو ي پشتم را بخوري؟


دم جنبانک گفت : نه ، اسم ايت نياز است ، من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اينكه نيازت برطرف مي شود احساس خوبي داري . يعني احساس رضايت مي كني ، اما دوست داشتن از اين مهمتر است .
كرگدن نفهميد كه دم جنبانک چه مي گويد .
روزها گذشت ، روزها و ماهها و دم جنبانک هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست و هر روز پشتش را مي خاراند و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت .


يك روز كرگدن به دم جنبانک گفت : به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه دم جنبانک اي پشتش را مي خاراند ، احساس خوبي دارد ، براي يك كرگدن كافي است ؟
دم جنبانک گفت : نه كافي نيست


كرگدن گفتك درست است كافي نيست . چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم . راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم


دم جنبانک چرخي زد و پرواز كرد و چرخي زد و آواز خواند ، جلوي چشم هاي كرگدن
كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد . اما سير نشد . كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند .


با خودش گفت : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين دم جنبانک قشنگ ترين دم جنبانک دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين .


 وقتي كرگدن به اينجا رسيد ، احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.
كرگدن ترسيد و گفت : دم جنبانک ، دم جنبانک عزيزم من قلبم را ديدم . همان قلب نازكم را كه مي گفتي ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چكار كنم؟


دم جنبانک برگشت و اشكهاي كرگدن را ديد آمد و روي سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز ، تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري


كرگدن گفت: راستي اينكه كرگدني دوست دارد ، دم جنبانک اي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ، قلبش از چشمش مي افتد ، يعني چي؟


دم جنبانک گفت : يعني اينكه كرگدن ها هم عاشق مي شوند.


كرگدن گفت : عاشق يعني چه؟


دم جنبانک گفت :يعني كسي كه قلبش از چشمش مي چكد.


كرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهميد . اما دوست داشت دم جنبانک باز هم حرف بزند ، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمش بيفتد.
كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد ، يك روز حتما قلبش تمام مي شود .
آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:


من كه اصلا قلب نداشتم ، حالا كه دم جنبانک به من قلب داد، چه عيبي دارد ، بگذار تمام قلبم را براي او بريزم


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:11 توسط : نجواهای دل

دوشنبه هجدهم دی 1385

کارتونهای قدیمی(لوک خوش شانس)



اینم کارتون زیبای   لوک خوش شانس


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:4 توسط : نجواهای دل

دوشنبه هجدهم دی 1385

آیا خدا وجود دارد؟



مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت
در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت
آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد
مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني
مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي
و درد و رنج وجود داشته باشد؟
مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت
به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد
مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف
با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت
مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند
مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟
من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم
مشتري با اعتراض گفت
پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند
"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند
مشتري گفت دقيقا همين است
خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:58 توسط : نجواهای دل

یکشنبه هفدهم دی 1385

عید ولایت مبارک



عید سعید غدیر خم بر تمام شیعیان مبارک باد


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:44 توسط : نجواهای دل

یکشنبه هفدهم دی 1385

آیا خدا وجود دارد؟



آيا خدا شيطان را خلق کرد؟ 


آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟آيا شيطان وجود دارد؟ آيا خدا شيطان را خلق کرد؟!استاد دانشگاه با اين سوال ها شاگردانش را به چالش ذهني کشاند...

آيا خدا هر چيزي که وجود دارد را خلق کرد؟

 

شاگردي با قاطعيت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"

 

استاد پرسيد: "آيا خدا همه چيز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چيز را خلق کرد, پس او شيطان را نيز خلق کرد. چون شيطان نيز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمايانگر ماست , خدا نيز شيطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخي نداد. استاد با رضايت از خودش خيال کرد بار ديگر توانست ثابت کند که عقيده به مذهب افسانه و خرافه اي بيش نيست.

شاگرد ديگري دستش را بلند کرد و گفت: "استاد ميتوانم از شما سوالي بپرسم؟"


استاد پاسخ داد: "البته"


شاگرد ايستاد و پرسيد: "استاد, سرما وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "اين چه سوالي است البته که وجود دارد. آيا تا کنون حسش نکرده اي؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خنديدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فيزيک چيزي که ما از آن به سرما ياد مي کنيم در حقيقت نبودن گرماست.هر موجود يا شي را ميتوان مطالعه و آزمايش کرد وقتيکه انرژي داشته باشد يا آنرا انتقال دهد.

و گرما چيزي است که باعث ميشود بدن يا هر شي انرژي را انتقال دهد يا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست.

تمام مواد در اين درجه بدون حيات و بازده ميشوند. سرما وجود ندارد. اين کلمه را بشر براي اينکه از نبودن گرما توصيفي داشته باشد خلق کرد.

"شاگرد ادامه داد: "استاد تاريکي وجود دارد؟"استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کرديد آقا! تاريکي هم وجود ندارد.تاريکي در حقيقت نبودن نور است.

نور چيزي است که ميتوان آنرا مطالعه و آزمايش کرد. اما تاريکي را نميتوان. در واقع با استفاده از قانون نيوتن ميتوان نور را به رنگهاي مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمي توانيد تاريکي را اندازه بگيرید.

یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."


در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"


استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."


و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد.

شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست.

درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.


نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:45 توسط : نجواهای دل

یکشنبه هفدهم دی 1385

کارتونهای قدیمی (جنگل سبز )



   اینم کارتون بسیار زیبای       جنگل سبز 

یادتون که هست؟؟؟ 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:43 توسط : نجواهای دل

یکشنبه هفدهم دی 1385

بستنی



پسر بچه ای وارد يک بستنی فروشی شد و پشت ميزی نشست. پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد.
پسر بچه پرسيد: يک بستنی ميوه ای چند است؟ پيشخدمت پاسخ داد: پنجاه سنت. پسر بچه دستش را
در جيبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسيد : يک بستنی ساده چند است؟ در همين
حال تعدادی از مشتريان در اتتظار ميز خالی بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد : 35 سنت. پسر دوباره
سکه هايش را شمرد و گفت: لطفا يک بستنی ساده. پيشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.
پسرک نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پيشخدمت بازگشت، از آنچه ديد حيرت کرد
. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی دو سکه پنج سنتی و پنج سکه يک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پيشخدمت


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:38 توسط : نجواهای دل

یکشنبه هفدهم دی 1385

دلقک



يك دكتر روانشناسي بود كه هر كس مشكلات روحي و رواني داشت به مطب ايشان مراجعه مي كرد و ايشان با تبحر خاصي بيماران را مداوا مي كرد و آوازه اش در همه شهر پيچيده بود.
يك روز يك بيماري به مطب اين دكتر آمد كه از نظر روحي به شدت دچار مشكل بود. دكتر بعد از كمي صحبت به ايشان گفت در همين خياباني كه مطب من هست، يك تئاتري موجود هست كه يك دلقك برنامه هاي شاد و خيلي جالبي اجرا مي كند. معمولا بيماراني كه به من مراجعه مي كنند و مشكل روحي شديدي دارند را به آنجا ارجاع مي دهم و توصيه مي كنم به ديدن برنامه هاي آن دلقك بروند و هميشه هم اين توصيه كارگشا بوده و تاثير بسيار خوبي روي بيماران من دارد. شما هم لطف كنيد به ديدن تئاتر مذكور رفته و از برنامه هاي شاد آن دلقك استفاده كرده تا مشكلات روحي تان حل شود.
بيمار در جواب گفت: آقاي دكتر من همان دلقكي هستم كه در آن تئاتر برنامه اجرا مي كنم.

هميشه هستند آدم هايي كه در ظاهر شاد و خوشحال به نظر مي رسند و گويا هيچ مشكلي در زندگي ندارند، غافل از اينكه داراي مشكلات فراواني هستند اما نه تنها اجازه نمي دهند ديگران به آن مشكلات واقف شوند، بلكه با رفتارشان باعث از بين رفتن ناراحتي و مشكلات ديگران نيز مي شوند.

منبع : شاید فقط پرشین


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:9 توسط : نجواهای دل

شنبه شانزدهم دی 1385

موعظه عابد



عابد زاهدى در ميان بنى اسرئيل 180 سال به پرستش خداوند يكتا مشغول بود و لحظه اى او را معصيت نكرد. خبر عبادت آن عابد به ملائكه رسيد.

يكى ازفرشتگان از خداوند سبحان اجازه خواست تا اين عابد را زيارت كند.

خداوند اجازه داد. ملك از آسمان فرود آمد. شش روز در مقابل عابد ايستاد و عابد با او سخنى نگفت و توجه ننمود.

پس ملك به عابد گفت : مرا مى شناسى ؟

عابد پاسخ داد: معرفت پروردگارم مرا از شناخت تو باز داشت .

ملك : آيا نمى خواهى بدانى من كيستم ؟ من فرشته اى هستم كه مشتاق ديدار تو بودم . پس به خدمت تو آمدم و تقاضا دارم مرا موعظه كنى .

عابد گفت : ترا به ده چيز توصيه مى كنم . پس خوب توجه كن تا آنها را بفهمى .

 

هم عالم باش و هم جاهل ، هم مبغض و هم محب ، هم راغب و هم زاهد، هم سخى و هم بخيل ، هم شجاع و هم عاجز.

 

ملك : چگونه ممكن است هم عالم باشم هم جاهل ، هم سخى باشم و هم بخيل ؟

 

عابد پاسخ داد: عالم به خدا باش و به غير او جاهل .

 

دوستان خدا را دوست ، و دشمنان او را دشمن بدار

 

نسبت به دنيا زاهد باش ، و نسبت به آخرت راغب .

 

نسبت به دنيا و ما فيها سخى باش و نسبت به دين خود بخيل .

 

در طاعت خدا شجاع باش و از معصيت او عاجز

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:38 توسط : نجواهای دل

شنبه شانزدهم دی 1385

گریه محتضر



جوان عابدى هنگام مرگ ، خانواده خود را ديد كه گرد او حلقه زده اند و گريه مى كنند.

پس رو به پدرش كرد و گفت :اى پدر، چرا گريه مى كنى ؟

گفت : پسرم فراق تو و تنهائى خود را بياد مى آورم اشك از ديدگانم جارى مى شود.

خطاب به مادرش گفت : مادرم ،تو چرا گريه مى كنى ؟

گفت : گريه من به خاطر غم فقدان تو است . عمرى من و پدرت زحمت كشيديم كه عصاى دوران پيرى ما باشى ، اكنون از ميان ما مى روى و ما را تنها مى گذارى .

پس به همسرش گفت : چه چيزى ترا به گريه وا داشته است ؟

گفت : اينكه نيكى ترا از دست مى دهم و به غير تو نيازمند مى شوم .

آنگاه از فرزندانش پرسيد: شما چرا مى گرييد؟

گفتند: به خاطر يتيمى و خوارى پس از تو.

 

پس جوان عابد به آنان نگريست و گريست .

 

خانواده اش پرسيدند: تو چرا گريه مى كنى ؟

پاسخ داد: شما براى خودتان مى گرييد، من هم بر خود مى گريم .

آيا چه كسى براى سفر طولانى كه در پيش دارم مى گريد؟

چه كسى به خاطر كمى زاد و توشه من اشك مى ريزد؟

چه كسى براى من در آن خانه خاكى و تنگ و تاريك قبر گريان است ؟

چه كسى براى بدى اعمال و سوءحساب من مى نالد.؟

آيا در ميان شما كه عزيزترين افراد نسبت به من هستيد، و من نيز عزيزترين افراد نسبت به شما هستم ، كسى هست كه براى وقوف من در مقابل پروردگار براى رسيدگى اعمال بگريد؟

اين بگفت ، و آهى جانكاه كشيد و بمرد.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:36 توسط : نجواهای دل

شنبه شانزدهم دی 1385

آیا میدانستید که ...؟؟؟



آب داغ زودتر از آب سرد يخ مي زند!

 

اگر ريشه هاي يك درخت جوان صنوبر را به هم وصل كنيم ، طول آن به دو يا سه متر خواهد رسيد، در حالي كه طول ريشه هاي يك ساقه گندم به 600 متر و ريشه هاي نيشكر به 20 كيلومتر مي رسد!

 

در هر ثانيه تقريبا سه ميليون گلبول قرمز در بدن مي ميرد، ولي خوشبختانه در همان ثانيه سه ميليون گلبول قرمز در بدن ساخته مي شود!

 

سالانه 25 ميليون نفر در جهان از گرسنگي مي ميرند.

 

كوآلا حيواني است كه در قاره اقيانوسيه يافت مي شود و از بيست و چهار ساعت شبانه روز، بيست و دو ساعتش را مي خوابد!

 

زخمهاي سوسمار چرك نمي كند، زيرا خون آنها داراي ماده اي است كه از چرك كردن زخمها جلوگيري مي كند.

 

يكي ازپرترافيك ترين خطوط راه آهن دنيا در شرق ژاپن قرار دارد كه طبق گفته كارشناسان هرروز نزديك به 18 ميليون مسافر در اين ايستگاه رفت و آمد مي كنند.

 

خرسهاي پاندارا كه مي شناسيد. همان خرسهاي كوچولو و قشنگي كه مظهر جام جهاني ژاپن بود، اما بد نيست اين را هم بدانيد كه همين خرس خوشگل كه اندازه يك عروسك بزرگ است يك گوسفند را زنده زنده مي بلعد!

 

شتر مرغ جزو خوش خوراكترين موجودات است! محققي به نام بركون يك شتر مرغ را كالبد شكافي كرد و از داخل معده اش 5/4 كيلو سنجاق، سكه، كليد، ميخ، دگمه، چنگال و قاشق بيرون آورد!

 

در هيماليا سران مذهبي هر وقت مي خواهند مردم را براي كمك كردن به كليسا دعوت كنند از شيپوري استفاده مي كنند كه از استخوان گردن انسان ساخته شده، چرا كه به اعتقاد انها اين نوع استخوان بركت مي آورد!

 

درسال1990 ميلادي، كشور هندوستان با توليد 948 فيلم سينمايي ركورد توليد بيشترين فيلم را د رجهان به خود اختصاص داد.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:22 توسط : نجواهای دل

شنبه شانزدهم دی 1385

کارتونهای قدیمی



کارتون بسیار زیبای     حنا دختری در مزرعه


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:11 توسط : نجواهای دل

جمعه پانزدهم دی 1385

میلاد اما هادی (ع) مبارک باد



میلاد با سعادت امام علی النقی (ع) مبارک

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:20 توسط : نجواهای دل

جمعه پانزدهم دی 1385

کارتونهای قدیمی




ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:28 توسط : نجواهای دل

جمعه پانزدهم دی 1385

زیباترین قلب



روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را دارد . جمعيت زيادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف ازقلب خود پرداخت .و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي ‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام.

گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند ، گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام، اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند.

پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:13 توسط : نجواهای دل

جمعه پانزدهم دی 1385

ارشمیدس



ارشمیدس 

در حمام عمومی شهر، بخار از این سو به آن سو می رفت و هرگاه تازه واردی از راه می رسید موجی از هوای خشک و اندکی معتدل با خود به همراه می آورد و میهمان بدن های عریان حمام کنندگان می کرد. آنگاه هر کسی چشمش را می بست و در فرار از هوای نیمه سرد به آغوش آب گرم خزینه بر می گشت.
ارشمیدس - دانشمند بزرگ یونان باستان - غرق در تفکر در خزینه نشسته بود. چشمش را که بست پادشاه را دید که مجلل و باشکوه به تاج طلای خویش خیره شده بود. پادشاه دستش را پیش آورد و تاج را بر سر گذاشت. سازنده تاج لبخند می زد و پادشاه را می نگریست. پادشاه ناگهان به چیزی مشکوک شد. با فریاد از خودش پرسید:
طلا؟ طلا؟ طلا؟... همه اش از طلا؟...
طلا؟ طلا؟ طلا؟... همه اش از طلا؟...
طلا؟ طلا؟ طلا؟... همه اش از طلا؟...
...
پووووووووووف...
دلاک کاسه آب خنک را روی سر ارشمیدس خالی کرد...
ارشمدیس لرزید، سپس به زیر آب رفت و دوباره بالا آمد... مقداری آب از خزینه بیرون ریخت...
طلا؟ طلا؟ طلا؟... همه اش از طلا؟...
...
ساعتی گذشت...

***

- اورکا! اورکا!
هر کسی که داشت از بازار برای خودش خرید می کرد با شنیدن فریاد های ((یافتم! یافتم)) سرش را برگرداند. ارشمیدس در حالی که لباس بر تن نداشت می دوید و داد و فریاد می کرد...
- اورکا! اورکا!
...

 

در محضر پادشاه
- چه چیزی را یافته ای ارشمیدس... این چه سر و وضعی است برای خودت درست کرده ای؟... چرا لباس بر تن نداری؟!
- جناب پادشاه... یافتم!... حل مسئله را یافتم... آهنگر متقلب در میان تاج طلای شما نقره به کار برده است!
- چگونه فهمیدی؟ از کجا مطمئنی؟ تو که درون تاج ما را ندیده ای ارشمیدس!

***

تجزیه و تحلیل ایستایی سیالات
قانون ارشمیدس: هر جسمی که در آب قرار گیرد به اندازه ی آبِ هم حجمِ خودش سبک تر می شود.
بنابراین با دانستن اینکه وزن مخصوص طلا و نقره متفاوت است ارشمیدس معمای تاج طلای پادشاه را حل کرد و قانونی را در مکانیک سیالات بنا نهاد...

***

 

 

در ساحل بندر سیراکوز مردم زیادی جمع شده بودند. عده ای به خواسته ارشمیدس روی یک کشتی باری تجمع کرده بودند و در ضمن ارشمیدس کشتی را پر از بار کرده بود. او می خواست ادعای عجیب خود را ثابت کند که: من می توانم با نیروی دست خود این کشتی را حرکت دهم!
ارشمیدس یک سر اهرم بلند خود را زیر کشتی، نزدیک به همان انتها را روی گوه و انتهای بسیار دور دیگر را در دست خود گرفته بود. جمعیت و پادشاه به نظاره ایستاده بودند. ارشمیدس دست خود را بالا برد تا توجه همگاه را جلب کند. آنگاه با دستش نیروی کمی به اهرم وارد کرد و... کشتی به حرکت درآمد!
پادشاه از تعجب آه کشید و صدای همهمه فراگیر شد. همگان برای ارشمیدس دست زدند. ارشمیدس در حالیکه متواضعانه گام برمی داشت نزد پادشاه آمد.
- از تو معجزه زیاد دیده ایم... چگونه این کار را کردی ارشمیدس؟
- معجزه نبود حضرت والا. علم بود... من حتی می توانم با علم خویش زمین را هم حرکت دهم!!
- زمین راااااا؟!!!
- بله حضرت والا... به شرطی که تکیه گاهی مانند آن گوه به من بدهید!

 

 

****

 

 

مباحث فیزیک مکانیک صلبیات
قانون گشتاور: هر قدر بازوی گشتاور بلند باشد اعمال تغییر مکان با نیروی کوچتری امکان پذیر است.

***


سواری سرگردان در میدان جنگ می گشت. هماوردش را یافت و تاخت کنان به سمت او آمد. شمشیر را بالا گرفت و بر سپر او کوبید. حریفش امانش نداد و با نیزه از خود دورش کرد. سرباز دیگری کمی آن طرف تر در خاک غلطید. از میدان نبرد، بخار غلیظ خون بلند می شد. سیراکوز اسیر هجوم مهاجمان شده بود و از خود دفاع جانانه ای می کرد. آن سو تر سه سرباز کمند آتش افکن ساخته دست ارشمیدس را کشیدند و گلوله ای آتش به سمت دشمن پرتاب کردند. گلوله آتش به فاصله کمی از یک کشتی جنگی مهاجم به کام دریا رفت. سربازان گلوله دیگری در منجنیق گذاشتند. در هیاهوی نبرد دانشمند پیر شهر، هندسه دان و فیزیک دان بزرگ، ارشمیدس روی زمین نشسته بود و مشغول حل مسئله هندسه ای بود که با چوب روی خاک کشیده بود. سربازی به تاخت نزدیک شد. دانشمند به یکباره ترسید. سوار قصد جانش را کرده بود. ارشمیدس فریاد زد: نزدیک نیا... هر کاری می خواهی بکن... اما به این مسئله دست نزن... دست نزن...
برق خشم از چشمانش می بارید...
سرباز دشمن شمشیرش را بالا برد...
و مغلوبانه بر روی مسئله هندسی تاخت...


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:11 توسط : نجواهای دل

پنجشنبه چهاردهم دی 1385

داستانی تامل برانگیز



يك تاجر آمريكايي نزديك يك روستاي مكزيكي ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيري از كنارش رد شد كه توش چند تا ماهي بود .
از مكزيكي پرسيد : چقدر طول كشيد كه اين چند تا رو گرفتي ؟
مكزيكي : مدت خيلي كمي .
آمريكايي : پس چرا بيشتر صبر نكردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد ؟
مكزيكي : چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافيه .
آمريكايي: اما بقيه وقتت رو چيكار مي كني ؟
مكزيكي : تا دير وقت مي خوابم ، يه كم ماهي گيري مي كنم . با بچه ها بازي مي كنم . بعد ميرم توي دهكده مي چرخم ، با دوستان شروع مي كنيم به گيتار زدن . خلاصه مشغولم به اين نوع زندگي !
آمريكايي : من تو هاروارد درس خوندم و مي تونم كمكت كنم . تو بايد بيشتر ماهي گيري كني . اون وقت مي توني با پولش يه قايق بزرگتر بخري و با درآمد اون چند تا قايق ديگر هم بعدا اضافه ميكني . اون وقت يه عالمه قايق براي ماهيگيري داري !
مكزيكي : خوب ، بعدش چي ؟
آمريكايي : به جاي اين كه ماهي ها رو با واسطه بفروشي اونا رو مستقيما به مشتري ها مي دي و براي خودت كار و بار درست مي كني ... بعدش كار خونه راه مي اندازي و به توليداتش نظارت مي كني ... اين دهكده كوچك رو هم ترك مي كني و مي روي مكزيكوسيتي ! بعدش لوس آنجلس ! و از اونجا هم نيو يورك ... اونجاست كه دست به كارهاي مهم تري هم مي زني ...
مكزيكي : اما آقا ! اين كار چقدر طول مي كشه ؟
آمريكايي : پانزده تا بيست سال !
مكزيكي : اما بعدش چي اقا ؟
آمريكايي : بهترين قسمت همينه ، موقع مناسب كه گير اومد ميري و سهام شركتت رو به قيمت خيلي بالا
مي فروشي ! اين كار ميليون ها دلار برات عايدي داره .
مكزيكي : ميليون ها دلار ! خب ، بعدش چي ؟


آمريكايي : اون وقت بازنشسته مي شي ! مي ري يه دهكده ساحلي كوچيك ! جايي كه مي توني تا دير وقت تا دير وقت بخوابي ! يه كم ماهيگيري كني . با بچه هات بازي كني ! بري دهكده و تا دير وقت با دوستات گيتار بزني و خوش بگذروني ....

 

بعضی از آدم ها هستند که در جوانی سلامتی خود را فدای پول در آوردن میکنند و در پیری پولی را که بدست آورده بودند را برای بدست آوردن سلامتی خرج میکنند.

سعی کنیم این طور نباشیم.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:23 توسط : نجواهای دل

چهارشنبه سیزدهم دی 1385

حسنک کجایی ؟؟؟!!!



اين هم يه داستان توپ از وبلاگ حدیث

گاو ما ما مي كرد.


گوسفند بع بع مي كرد .


سگ واق واق مي كرد.


و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي ....


شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.


موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او  موهاي خود را گلت ميکند.


ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.


پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.


براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.


اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.


او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد !


او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.


او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد!!!!!!!!!!!!!!!!.....


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:0 توسط : نجواهای دل

چهارشنبه سیزدهم دی 1385

مورچه



یک مورچه ای بود در ولایت غربت که روزها می رفت به صحرا و گندم و جو جمع می کرد برای زمستان. یک روز که رفته بود برای جمع کردن غله، یک دانه گندم پیدا کرد و به نیش کشید و حرکت کرد به طرف لانه اش. ناگهان باد وزید و دانه گندم را از دست و دهان مورچه گرفت و با خودش برد.

مورچه به باد گفت:«ای باد تو چقدر زور داری»

باد گفت : « پدر آمرزیده، من اگر زور داشتم که برج های بالای شهر، راهم را سد نمی کردند».

مورچه گفت : «ای برج های بالای شهر، شماها چقدر دارید.»

برج ها گفتند: « ما اگر زور داشتیم که نیازی به مجوز شهردار نداشتیم.»

مورچه گفت:« ای شهردار تو چقدر زور داری.»

شهردار گفت:« من اگر زور داشتم که قوه قضاییه مرا دستگیر نمی کرد.»

مورچه گفت:« ای قوه قضاییه تو چقدر زور داری.»

قوه قضاییه گفت:« من اگر زور داشتم بعضی جراید از من انتقاد نمی کردند.»

مورچه گفت:« ای جراید شما چقدر زور دارید.»

جراید گفتند:« اگر ما زور داشتیم که کاغذمان گیر وزارت ارشاد نبود.»

مورچه گفت: «ای وزیر ارشاد تو چقدر زور داری.»

وزیر ارشاد گفت:« اگر من زور داشتم که محتاج رای اعتماد نمایندگان مجلس نبودم.» مورچه گفت: « ای نمایندگان شماها چقدر زور دارید.»

 نمایندگان گفتند:« ما اگر زور داشتیم که نیازمند رای مردم نبودیم.»

 مورچه گفت: «ای مردم شما چقدر زور دارید.»

مردم گفتند:« ما اگر زور داشتیم بقال به ما جنس نسیه نمی داد.»

بقال گفت: « من اگه زور داشتم آفتاب ماست های مرا نمی ترشاند »

مورچه گفت:«ای آفتاب تو چقدر زور داری»

 آفتاب گفت : « من اگه زور داشتم دختر کدخدا نمی گفت که تو در نیا من در آمدم»

مورچه گفت:« ای دختر کدخدا تو چقدر زور داری»

دختر کدخدا گفت:« من اگه زور داشتم که زن کشاورز نمی شدم»

مورچه گفت:« ای کشاورز تو چقدر زور داری»

کشاورز گفت:« من اگه زور داشتم که از ترس تو گندم هایم را توی انبار قایم نمی کردم»
مورچه یک کمی رفت توی فکر.

بعد نگاهی به بازوهایش کرد،سینه اش را داد جلو و رفت به مزرعه. گوش باد را گرفت و پرتش کرد پشت کوه قاف !

 بعد هم دانه گندم اش را برداشت و برد به لانه اش!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:55 توسط : نجواهای دل

چهارشنبه سیزدهم دی 1385

کارتونهای قدیمی



اینم که دیگه همه دیدند.

کارتون زیبای  دهکده حیوانات


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:46 توسط : نجواهای دل

سه شنبه دوازدهم دی 1385

کارتونهای قدیمی



این یکی دیگه حرف نداره

کارتون زیبای    دور دنیا در ۸۰ روز

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:0 توسط : نجواهای دل

سه شنبه دوازدهم دی 1385

شاد کردن دیگران



در بیمارستانی ،دو مرد در یک اتاق بستری بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.

آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هایشان ، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.
او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.
در یک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد.با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود.
روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد.یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد،با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد.
پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد ،
اما...
تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود.
با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟
پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند.شاید فقط خواسته تورا به زندگی امیدوار کند.
بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را شاد کنید

....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود...

اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس کنید ، کافیست تمام نعمتهایتان را ، که با پول نمی توان خرید،بشمارید. زمان حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید.
انسانها سخنان شما را فراموش می کنند.
انسانها عمل شما را فراموش می کنند.
اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید.


به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را می سازند.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:14 توسط : نجواهای دل

دوشنبه یازدهم دی 1385

حكاياتى از عارفان و بزرگان علم و دين



زاهدى گفته است : نماز سى ساله خود را كه در صف نخست نمازگزاران ، به جا آورده بودم ، به ناچار، به قضا برگرداندم . از آن روى ، كه روزى به سببى درنگ كردم و در صف نخست ، جايى نيافتم . پس در صف دوم ايستادم . اما خود را بدين سبب ، از ديگران شرمسار ديدم ، و پيشى گرفتم و به صف نخست آمدم و از آنگاه دانستم كه همه نمازهايم ، آلوده به ريا و آگنده از لذت توجه مردم به من بوده است و اين كه ببينند كه من ، از پيشگامان كارهاى نيك بوده ام .

                                                                                کشکول شیخ بهایی


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:7 توسط : نجواهای دل

دوشنبه یازدهم دی 1385

پاره آجر



روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود باسرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان ازبين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخوردكرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديدكه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است.

به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.

پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبورمي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم".

مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.

در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوندبراي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !

خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبورمي شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:1 توسط : نجواهای دل

یکشنبه دهم دی 1385



با سلام به همه دوستان

به نظر من این داستان طناب خیلی جالب بود.

از اونهایی که ممکنه مسیر زندگی شخصی رو تغییر بده.

لطفا نظرات خودتونو درباره این داستان بدید.

با تشکر

یا حق


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:16 توسط : نجواهای دل

یکشنبه دهم دی 1385

اعتماد به خدا



اعتماد به خدا

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.

ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.

شب ،بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود ،اصلا دید نداشت ،ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود

همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالی که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.در حال سقوط، فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دیدو احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شدودر میان آسمان و زمین معلق ماند.در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند:

خدایا کمکم کن...

ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد:

چه می خواهی.
-ای خدا نجاتم بده
واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم

-البته که باور دارم
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن

یک لحظه سکوت....ومرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب آویزان بود وبادستهایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:13 توسط : نجواهای دل

یکشنبه دهم دی 1385

کارتونهای قدیمی



این یکی حرف نداره

کارتون زیبای     بل و سپاستین


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:7 توسط : نجواهای دل

یکشنبه دهم دی 1385

تبریک



عید سعید قربان ، روز قربانی کردن نفس،بر تمام مسلمانان جهان مبارک باد.

عید سعید قربان بر تمام مسلمانان جهان مبارک باد.

عید سعید قربان بر تمام مسلمانان  مبارک باد.

عید سعید قربان مبارک باد.

عید قربان مبارک

عید مبارک


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:59 توسط : نجواهای دل

شنبه نهم دی 1385

کارتونهای قدیمی



اینم کارتون زیبای     بامزی


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:53 توسط : نجواهای دل

شنبه نهم دی 1385

کارتونهای قدیمی



اینم کارتون زیبای    جکی و جیل


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:43 توسط : نجواهای دل

شنبه نهم دی 1385

پیله



روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد.

ناگهان تقلاي پروانه متوقف شدو به نظر رسيد که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد.

پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند .

 آن شخص مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان پرواز دهد .

گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.

 اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم پرواز کنيم .


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:15 توسط : نجواهای دل

شنبه نهم دی 1385

فرشته بیکار



روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

 مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم.

مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟

فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:10 توسط : نجواهای دل

شنبه نهم دی 1385

چهار شمع



چهار شمع

چهار شمع به آهستگی می سوختند ، در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می رسید

شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم . هیچ  کسی نمی تواند شعله مرا روشن نگه دارد . من باور دارم که به زودی می میرم ..... سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد

گفت : من ایمان و اعتقاد هستم ، ولی برای بیشتر آدم ها دیگر چیز ضروری ای در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد که دیگر روشن بمانم ..... سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت

شمع سوم با ناراحتی گفت : من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم ، انسانها مرا در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند ، آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود عشق بورزند ..... طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد

ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید ، گفت : چرا شما خاموش شده اید ، همه انتظار دارند که شما تا آخرین لحظه روشن بمانید ..... سپس شروع به گریه کرد ..... سپس .....

شمع چهارم گفت : نگران نباش ، تا زمانی که من وجود دارم می توانیم بقیه شمع ها را دوباره روشن کنیم  ، من امید هستم

با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید ..... کودک شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را  روشن کرد.

نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود.

هر یک از ما در این صورت می توانیم امید ، ایمان ، آرامش و عشق را در خود زنده نگه داریم.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:8 توسط : نجواهای دل

شنبه نهم دی 1385

آیا عدالت است؟؟؟!!!



حالا چطور میتوانیم (بدون در نظر گرفتن هیچ دین و مذهبی) بگوییم که :

جهان پس از مرگ وجود ندارد!!!؟؟؟

قیامت وجود ندارد !!!؟؟؟

معاد وجود ندارد  !!!؟؟؟

مگر میشود که وجود نداشته باشد.یعنی صدام که قتل عامی به پا کرده بود و هزاران نفر را کشته و معلول کرده(مخصوصا در جریان بمباران شیمیایی حلبچه که به کودک و پیر و جوان رحم نکرد) با یک اعدام جزای تمام پلیدیها و کارهایش را میبیند.

یعنی مجازات کسی مه هزاران خانواده را بدبخت کرده و از بین برده ، فقط اعدام است.(یعنی قصاص در برابر یکی از آن هزاران نفری که کشته است ، مجازات اوست)

عقل حکم میکند که این بی عدالتی است.

پس از این موضوع بسیار کوچک میتوان فهمید که معاد و قیامت و روز حساب وجود دارد ، تا در آن دنیا مجازات این همه کشتار را ببیند.

به سادگی میتوان فهمید که این جهان ظرفیت مجازات چنین آدمی را ندارد.

پس به امید قیامت و مجازات این قاتل ظالم.

یا حق

یا حق


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:5 توسط : نجواهای دل

شنبه نهم دی 1385

خدا رو شکر، صدام اعدام شد.



تلويزيون "الحره" عراق اعلام كرد كه "صدام حسين" ديكتاتور عراق كمي قبل از ساعت شش بامداد شنبه به وقت محلي با چوبه دار اعدام شد.

صدام كه فروردين ماه سال ‪ ۱۳۸۲‬هجري شمسي با هجوم نظامي آمريكا و همپيمانانش از رياست جمهوري خلع گرديد و در ‪ ۲۲‬آذر همان سال دستگير شد، در آبان ماه گذشته به دليل كشتار ‪ ۱۴۸‬تن از شيعيان روستاي دجيل پس از حمله‌اي ناكام به خودروي حامل وي در سال ‪ ۱۳۶۱‬هجري شمسي، به جنايت عليه بشريت محكوم شد.

دادگاه تجديدنظر سه‌شنبه گذشته مجازات اعدام را تاييد كرد.

در ضمن :

تلويزيون العربيه گزارش داد كه "برزان تكريتي" برادر ناتني صدام حسين و "عواد البندر"، از قضات رژيم صدام، نيز بامداد شنبه با چوبه دار اعدام شدند.

و این بود سرانجام آن فردی که در دنیا(مخصوصا در ایران) آشوب کرد


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:51 توسط : نجواهای دل

جمعه هشتم دی 1385

دانستنیها !!! ؟؟؟



حلزون مي تواند سه سال بطور مداوم بخوابد!  

جيرجيرك با زانوانش صدا ها را مي شنود، نه با گوشهايش!

در ازاي هر انسان يك ميليون مورچه در دنيا وجود دارد!

كرم ها مي توانند تا ده قلب هم داشته باشند!  

حافظه ماهي طلايي كوچك تنها سه ثانيه دوام دارد. 

دلفين ها در خواب نيز يك چشم خودرا باز نگه مي دارند.

ميمون هاي نر درست مثل مردها ريزش مو پيدا كرده و طاس مي شوند!   

يك كلوني(دسته) خفاش خوت آشام در سال خوني معادل خون 25 گاو را مي آشامند.

تنها حيواني كه قبل از تولد و بعد از مرگ خورده مي شود، جوجه مرغ است!

بارداري فيل 22 ماه به طول مي انجامد و نوزاد تازه متولد شده حدود بيش از 90 كيلوگرم وزن دارد.

برخي از انواع كرم ها اگر چيزي براي خوردن پيدا نكنند، خودشان را مي خورند! 
يك نوع موش هست كه قلبش در دقيقه هزارو دويست تا هزارو پانصد مرتبه مي تپد و بدين ترتيب ركورد ضربان قلب را در بين موجودات زنده را دارد.

چك قبل از پول وجود داشت! شواهد و اسناد نشان مي دهد كه چك حداقل هزار سال قبل از سكه وجودداشته و در بين بابلي ها متداول بوده است! انها براي نوشتن چك از لوح هاي سفالي استفاده مي كردند.   

 

از يك درخت معمولي مي شود بين پانصد تا هزار كيلو كاغذ توليد كرد.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:1 توسط : نجواهای دل

جمعه هشتم دی 1385

زندگی



دو روز به پایان جهان مانده بود

تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است تقویمش پر شده بود و تنها دو روز از آن باقی مانده بود.

پریشان شد آشفته و عصبانی بود.

نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت خدا سکوت کرد.

آسمان و زمین را به هم ریخت خدا سکوت کرد جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ولی خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشته ها افتاد خدا سکوت کرد ، کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد.

دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد

خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.تمام روز را به بد و بی راه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است.بیا لااقل این یک روز را زندگی کن.

لابلای هق هقش گفت:اما با یک روز.....با یک روز چیکار می توان کرد.....؟

خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید.

آنگاه همان یک روز را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو و زندگی کن

او مات و مبهوت مانده بود و به زندگی که در دستا نش خود نمایی می کرد نگاه می کرد اما می ترسید حرکت کند"می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد و همین یک روز را نیز از دست دهد.

قدری ایستاد.........بعد با خودش گفت: حال که فردایی ندارم،نگه داشتن این یک روز زندگی چه فایده ای دارد؟

پس بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم

آنوقت زندگی را بر سر و رویش پاشید،زندگی را نوشید،زندگی را بویید

چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،

میتواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد،مقامی بدست نی آورد،

اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید،بر روی چمن خوابید ،

کفشدوزکی را در دست گرفت و خوب آنرا تما شا کرد،

به آنهایی که نمشناختندش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش ندا شتند از ته دل دعا کرد و در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و بخشید و عاشق شد و تمام شد

ا و همان یک روز زندگی کرد،اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

امروز او در گذشت،"کسی که هزار سال زیسته بود"


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:54 توسط : نجواهای دل

جمعه هشتم دی 1385

چند حكايت از پائولوكوئيلو



چند حكايت از پائولوكوئيلو

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي 

مي كندبرويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.

ديگري گفت:موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم وقتي به قله رسيدند ، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت: مي بيني؟ بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.

مرشدمي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد

پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم،

غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست

 

حکایت دوم

مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود

مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم

مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟

مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني

زائوچي در مورد اين داستان مي گويد :

خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کتد

 

حکایت سوم

مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند

زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است

او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است ، همان پول گلدان ساده را مي گيري؟

فروشنده گفت: من هنرمندم .

قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:52 توسط : نجواهای دل

پنجشنبه هفتم دی 1385

طمع



طمع

مرد فقيري دوازده فرزند داشت و شبانه روز براي تهيه نان شب آنها جان مي كند. همين روزها بچه سيزدهم پا به اين دنيا مي گذاشت و او نمي دانست چه كار بايد بكند. از روي بيچارگي و تنگدستي قدم به شاهراهي بزرگ گذاشت تا از اولين كسي كه ببيند، بخواهد پدرخواندگي فرزندش را قبول كند. اولين، فرشته اي بود كه از پيش مي دانست چه چيز در ذهن مرد سنگيني مي كند.
ـ مرد بينوا برايت متاثرم. من فرزندت را در حوض غسل تعميد نگاه خواهم داشت. از او مراقبت مي كنم و برايش خوشحالي خواهم كرد.
ـ كيستي؟
ـ من فرشته ام.
مرد گفت: تو را به عنوان پدرخوانده انتخاب نخواهم كرد. چون كه ثروتمندان را مي بخشي و فقرا را گرسنه رها مي كني.
مرد بينوا نمي توانست بفهمد كه آن فرشته مقرب چطور خردمندانه و آگاهانه توانگري و تنگدستي را قسمت مي كند. به همين دليل از او روي برگرداند و به راه خود ادامه داد. نفر بعدي كه به سمت او آمد، شيطان بود. شيطان گفت: اگر به من اجازه دهي كه پدرخوانده فرزند تو باشم هر اندازه كه بخواهد به او طلا و همه خوشي هاي دنيا را خواهم داد.
ـ كيستي؟
ـ شيطانم.
ـ تو را پدرخوانده فرزندم نمي كنم. تو بشر را فريفتي و مجنون كردي و آنها را گمراه مي كني.
مرد به راهش ادامه داد تا مرگ با پاهايي دراز و لندوك و با گام هايي بلند به سمت او آمد و گفت: مرا پدرخوانده فرزندت كن.
ـ كيستي؟
ـ من مرگ هستم. كسي كه با همه به يك صورت برخورد مي كند.
ـ تو هماني كه من مي خواهم. تو پولدار و فقير را بي هيچ تفاوتي با خودت مي بري. تو بايد پدرخوانده فرزندم شوي.
ـ من فرزندت را پولدار و نامدار خواهم كرد. چون هركس كه مرا دوست خودش بداند، دنبال نفع نيست.
ـ پس يكشنبه آينده در مراسم غسل تعميد حاضر باش.

 
بقیه در ادامه مطلب (خیلی جالبه ، نخونی از دستت رفته)


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:11 توسط : نجواهای دل

چهارشنبه ششم دی 1385

برنده و بازنده



برنده می گوید: " باید راه بهتری هم وجود داشته باشد "
 
بازنده می گوید: تا بوده همین بوده و تا هست همین است"
 
برنده می گوید : " بیا برای مشکل راه حلی پیدا کنیم"
بازنده می گوید : "هیچکس راه حلی نمی داند"
برنده : به بررسی دقیق یک مشکل می پردازد
 بازنده : از کنار مشکل گذشته و آن را حل نشده رها می کند
هراس برنده از باختن به آن اندازه نیست که بازنده باطنا از برنده شدن دارد.
برنده : بیش از بازنده کار انجام می دهد و در انتها باز هم وقت دارد
 بازنده : آنقدر گرفتار است که نمی تواند به کارهای ضروری بپردازد.
 وقتی برنده ای مرتکب اشتباهی می شود می گوید " اشتباه کردم"
وقتی بازنده ای مرتکب اشتباه می شود می گوید " تقصیر من نبود"
برنده متعهد می شود................بازنده وعده می دهد
 برنده هر کاری که از دستش بر بیاید انجام می دهد و سرانجام اگر شکست خورد به معجزه امید می بندد
بازنده بدون آنکه کوچکترین تلاشی بکند به انتظار معجزه می نشیند
(از تو حرکت از من برکت )
که می گویند روزی باید به نکته بالا دقت کنند دست خداست قابل توجه آندسته
برنده حتی زمانی که دیگران وی را به عنوان یک خبره می شناسند می داند که هنوز خیلی چیزها را نمی داند
بازنده می خواهد که دیگران او را یک خبره بدانند و این نکته که " بسیار کم میدانند " را هنوز نیاموخته است
خیلی ها اصلا نمی دانند که نمی دانند  مرحله بعد که انسان... بداند که نمی داند خود به مطالعه زیاد نیاز دارد

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:20 توسط : نجواهای دل

دربـــاره وبـلـاگ