تبليغاتX
نجواهای دل
نجواهای دل

سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385

سال نو مبارک



 یا مقلب القلوب و الابصار

 یا مدبراللیل و النهار

 یا محول الحول و الاحوال

 حول حالنا الی احسن الحال

 

نوروز ۱۳۸۶ مبارک باد

 

 

با آرزوی سالی پر خیر و برکت برای شما

در لحظه تحویل سال نو ما رو هم دعا کنید


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:2 توسط : نجواهای دل

یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385

هیچ مانعی وجود ندارد



پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نتیجه اخلاقی :
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:15 توسط : نجواهای دل

دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385



دوستان من دارم میرم اردوی جنوب

تا ۶ روز دیگه آپ نمیکنم . شما هم اگه تونستید برید جنوب خیلی حال میده . یه فضای باحالی داره

التماس دعا


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:48 توسط : نجواهای دل

یکشنبه بیستم اسفند 1385

پندی کوتاه



يكي پيش سلطان عارفان بايزيد بسطامي رفت و گفت : يا شيخ همه عمر در جستجوي حق به سر بردم و چند بار به حج پياده بگذاردم و چند دشمنان دين را در غزا، سر از تن برداشتم و چند مجاهده‌ها كشيدم،‌ و چند خون جگرها خوردم، هيچ مقصودي حاصل نمي‌شود. هر چه مي‌جويم كمتر مي‌يابم. هيچ تواني گفت كه كي به مقصود برسم؟

شيخ گفت :‌جوانمردا اين جا دو قدمگاه است : اول قدم خلق است و دوم قدم حق، قدمي برگير از خلق كه به حق رسيدي. مادام كه تو در بند آن باشي كه چه خورم كه حلقم خوش آيد و چه گويم كه خلق را از من خوش آيد از تو حديث حق نيايد


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:54 توسط : نجواهای دل

شنبه نوزدهم اسفند 1385

زیارت اربعین



زيارت اربعين

اربعين، چهلمين روز شهادت امام حسين عليه السلام است كه جان خود و يارانش را فداى دين كرد. ازآنجا كه گراميداشت ‏خاطره شهيد و احياء اربعين وى، زنده نگهداشتن‏ نام و ياد و راه اوست و زيارت، يكى از راههاى ياد و احياء خاطره است، زيارت‏ امام حسين‏"ع‏" به ويژه در روز بيستم ماه صفر كه اربعين آن حضرت است، فضيلت بسياردارد.

امام حسن عسكرى‏"ع‏" در حديثى علامتهاى ‏"مؤمن‏" را پنج چيز شمرده است:پنجاه و يك ركعت نماز در شبانه روز که هفده رکعت آن نمازهاي واجب و مابقي نوافل مي باشد، زيارت اربعين، انگشتر در دست راست کردن، پيشانى بر خاك نهادن در نماز ‏و"بسم الله الرحمن الرحيم" را در نماز،آشكارا گفتن.

زيارت اربعين كه در اين روز مستحب است، در كتب ادعيه آمده است ‏و به اينگونه شروع مى‏شود: "السلام على ولى الله و حبيبه..." كه اين متن،از طريق ‏صفوان جمال از امام صادق‏"ع‏" روايت‏ شده است. زيارت ديگر آن است كه جابربن‏عبدالله انصارى دراين روز خوانده است و متن زيارت به عنوان زيارتنامه آن امام در نيمه ‏ماه رجب نقل شده و با جمله‏"السلام عليكم يا آل الله..." شروع مى‏شود. مورخان نوشته‏اند كه جابربن عبدالله انصارى، همراه عطيه عوفى موفق شدند كه درهمان اولين اربعين پس ازعاشورا به زيارت امام حسين‏"ع‏" نائل آيند. وى كه آن هنگام ‏نابينا شده بود، در فرات غسل كرد و خود را خوشبو ساخت و گامهاى كوچك برداشت تا سر قبر حسين بن على‏"ع‏" آمد و با راهنمايى عطيه، دست روى قبر نهاد و بيهوش شد، وقتى به هوش آمد، سه بار گفت: يا حسين! سپس گفت:"حبيب لا يجيب حبيبه..." آنگاه ‏زيارتى خواند و روى به ساير شهدا كرد و آنان را هم زيارت نمود.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:10 توسط : نجواهای دل

شنبه نوزدهم اسفند 1385

40 روز گذشت



از قیام سید و سالار شهیدان ۴۰ روز میگذرد . روزهایی که هر کدام یاد آور وقایع ناراحت کننده ای هست.

ولی با هر رنج و عدابی که بود گذشت و خاندان آن حضرت تحمل کردند ، تا اینکه اسلام حفظ شود . ما در این راه چقدر تلاش کردیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 بیایید در امروز که اربعین هست ، بیشتر به این حماسه عاشورا و فلسفه آن فکر کنیم .

 زیارت اربعین هم یادتون نره

 لینک تصاویر ویژه اربعین

التماس دعا


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:7 توسط : نجواهای دل

شنبه نوزدهم اسفند 1385

اربعین حسینی تسلیت باد.



 نهضت حسين از نظر مهاتما گاندي:

من زندگي امام حسين عليه السلام آن شهيد بزرگ اسلام را به دقت خوانده ام و توجه کافي به صفحات کربلا نموده ام و بر من روشن است که اگر هندوستان بخواهد يک کشور پيروز گردد، بايستي از سرمشق امام حسين عليه السلام پيروي کند.

 

سخنان پروفسور ادوارد براون درباره حادثه طف:

آيا اقليتي پيدا مي شود که وقتي درباره کربلا سخن مي شنود، آغشته با حزن و الم نگردد، حتي غيرمسلمانان نيز نمي توانند پاکي روحي را که اين جنگ اسلامي در تحت لواي آن انجام گرفت، انکار کنند.

 

نهضت حسين از نظر فردريک جمس:

درس امام حسين عليه السلام و هر قهرمان شهيد ديگري اين است که در دنيا اصول ابدي عدالت و ترحم و محبت وجود دارد که تغيير ناپذيرند و همچنين مي رساند که هرگاه کسي براي اين صفات ابدي مقاومت کند و بشر در راه آن پافشاري نمايد، آن اصول هميشه در دنيا باقي و پايدار خواهد ماند.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:56 توسط : نجواهای دل

جمعه هجدهم اسفند 1385

ارزش بلا ها



لابراتوار توماس ادیسون در دسامبر 1914 به طور کامل در اتش سوخت. با وجود اینکه خسارت وارده به ساختمان بیش از 2 میلیون دلار بود ولی ساختمان تنها به مبلغ 238000 دلار بیمه شده بود زیرا از بتن ساخته شده بود و ضد آتش به نظر می آمد. بسیاری از کارهای ادیسون در آن شب در شعله ها سوخت و خاکستر شد.
در شب اتش سوزی پسر 24 ساله ادیسون, چارلز, دیوانه وار در میان آتش و دود به دنبال پدر خود می گشت. و بالاخره او را پیدا کرد که آرام این صحنه را تماشا میکرد, صورتش در مقابل آتش برق می زد و مو های سفیدش در برابر باد به حرکت در آمده بود.
چارلز می گوید:"قلب من به درد آمد, او 67 سالش بود و دیگر یک مرد جوان نبود. و همه زحماتش در آتش می سوخت. وقتی مرا دید از من پرسید 'چارلز مادرت کجاست؟' وقتی جواب دادم نمی دانم گفت 'او را پیدا کن. و به اینجا بیاور. او در تمام زندگیش هرگز چنین صحنه ای را دوباره نخواهد دید.' "
فردا صبح ادیسون به خرابه ها نگاه کرد و گفت: " ارزش زیادی در بلا ها وجود دارد. تمام اشتباهات ما در این آتش سوخت. خدا را شکر که می توانیم از اول شروع کنیم."
سه هفته بعد از آتش سوزی ادیسون اولین فونوگرافش را به جهان عرضه کرد.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:36 توسط : نجواهای دل

چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385



اینم کارتون هادی و هدی

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:37 توسط : نجواهای دل

سه شنبه پانزدهم اسفند 1385

من هشتمین آن هفت نفرم



سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد.می خواست بگوید چگونه سگی می تواند مردم شود

اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند،حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند.سگ اصحاب کهف زبان به سخن باز کرد

اما پیش از آن که چیزی بگوید؛سنگش زدند،چوبش زدند و رنجور و زخمی اش کردند.

سگ اصحاب کهف گریست وگفت:من هشتمین آن هفت نفرم.با من این گونه نکنید...

آیا کتاب خدا را نخوانده اید...؟

آیا نمی دانید که چگونه پروردگار از من به نیکی یاد می کند؟ هزار سال پیش از این خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم

.امروزاز غار بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود...،اما دیدم آدمی چگونه بدل به دیو و ددشده است

دست هایی از خشم و خشونت دارید،می درید و می کشید،دندان تیز کرده و جهان را پاره پاره می کنید این سگ که این همه از آن نفرت دارید نام من است،اما خوی شماست!

سگ اصحاب کهف گفت:آمده ام که از تغییر برایتان بگویم و از تبدیل و ماجرای رشد و فراتر رفتن؛اما می بینم که شما از تبدیل تنها فرو تر رفتن را بلدید و سقوط و مسخ را

چرا اجازه نمی دهید که کسی پلیدی اش را پاک و نجاستش را تطهیر کند؟چرا نیاموخته اید که به دیگری گوش دهید؟شاید این دیگری سگ باشد؛اما حقیقت را گاهی از زبان سگان نیز می توان شنید

سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب برد


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:55 توسط : نجواهای دل

دوشنبه چهاردهم اسفند 1385

اسرار بهشت و جهنم



راهب پیر کنار جاده نشسته بود. با چشمان بسته, پا های جمع کرده و دستان تا شده نشسته بود. در تفکری عمیق فرو رفته بود.
ناگهان آرامش او با صدای بلند و خشن یک سامورایی شکسته شد. "پیر مرد! به من در باره بهشت و جهنم بگو!"
در ابتدا, راهب هیچ حرکتی نکرد, انگار که چیزی نشنیده است. اما به تدریج چشمانش را باز کرد, لبخندی هر چند کوچک در گوشه لبانش ظاهر شد, در حالی که سامورایی را دید که بی صبرانه کنارش ایستاده بود و هر لحظه بیشتر و بیشتر بی تاب می شد.
راهب بالاخره گفت: "تو می خواهی درباره بهشت و جهنم بدانی؟ تو که اینطور نامرتبی. تو که دستها و پاهایت پوشیده از گرد و خاک است. تو که موهایت شانه نکرده است, نَفَست خطاست, شمشیرت زنگ زده و فرسوده است. تو که زشتی و مادرت این لباسهای مسخره را به تنت پوشانده. تو از من درباره بهشت و جهنم می پرسی؟"
سامورایی ناسزایی به راهب گفت. شمشیرش را کشید و به بالای سرش برد. صورتش سرخ شد, و رگ های گردنش بیرون زد هنگامی می خواست سر راهب را با شمشیر از بدن جدا کند.
"این جهنم است."

ناگهان راهب این را گفت. درست هنگامی که شمشیر سامورایی شروع به پایین آمدن کرد.
در آن لحظه کوتاه, سامورایی از احساس تعجبی سرشار شد و از احساس شفقت و عشق به راهبی که جان خودش را به خطر انداخته بود تا به او این درس را بدهد. شمشیرش را آرام پایین آورد و چشمانش پر از اشک شد.
راهب گفت: "و این بهشت است."


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:43 توسط : نجواهای دل

یکشنبه سیزدهم اسفند 1385

ایمان واقعی



فردا روز جشن بود. زنی بسيار فقير که سه فرزند داشت وشوهری فلج . به فرزندانش قول داده بود که برای آنها خوراکی های بسياری تهيه کند.
او شب هنگام بر بالای سر شوهر بيمارش مدتی با خدای خود نجوا کرد وانچه می گفت روی کاغذ می نوشت .
فردا که روز جشن بود از خانه بيرون رفت و وارد فروشگاهی شد.

 او به صاحب فروشگاه گفت که :

« شرح حال من وزندگی من اينگونه است و الان پول ندارم اما اگر آنچه می خواهم به من بدهی برايت دعا ميکنم.»صاحب فروشگاه که هيچ گونه اعتقادی نداشت، با تمسخر گفت :« خواسته ات را روی کاغذی بنويس تا هم وزنش به تو چيزی بدهم»
زن آنچه شب قبل روی کاغذ نوشته بود به مرد داد و مرد آنرا در يک کفه ترازو گذاشت و يک کيسه برنج در کفه ديگر .اما کفه پايين نيامد. دوباره مرد خوراکی ديگر وباز هم کفه پايين نيامد.
مرد به زن گفت :چون قول داده ام هر چه ميخواهی از فروشگاه من برای خانواده ات ببر.
و زن فقط آنچه لازم داشت ، برداشت ورفت.
وقتی که زن از فروشگاه بيرون رفت؛ مرد کاغذ را برداشت وروی آن را خواند ،اينطور نوشته بود

«پروردگارا توتنهاپناه من هستی،خدايا از توميخواهم که فردا من را پيش خانواده ام سر افراز کنی، الهی ميدانم آنچه را که ميخواهم فردا به من خواهی داد حتی بيشتر از آن و من تنها به اندازه نيازمان خواهم آورد.»
مرد پس از خواندن قلبش دگرگون شد و از عابدان عاشق گرديد.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:0 توسط : نجواهای دل

یکشنبه سیزدهم اسفند 1385

کارتونهای قدیمی



کارتون زیبای نل

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:30 توسط : نجواهای دل

پنجشنبه دهم اسفند 1385



فلشی درباره تخريب مسجدالاقصی با تصاویر سه بعدی

اين فلش توسط سايت خبرگزاری قدسنا منتشر شده است. حاوی نمايی خوب و اطلاعات مفيدی درباره تخريب است.


حجم: ۷۲۴ كيلو بايت

http://www.qodsna.com/images/takhrib.swf


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:41 توسط : نجواهای دل

چهارشنبه نهم اسفند 1385

القاب دراز



گويند:هنگاميكه مظفرالدين شاه از سفر قم به تهران مي آمد در بين راه كجاوه ها شكست و ناچار خود را به كاروانسرايي رساند و شخصا خود وي در كاروانسرا را كوبيد .
سرايدار گفت:كيست؟
سلطان گفت: السلطان ابن السلطان ابن السلطان مظفرالدين شاه بن صاحبقران ناصرالدين شاه شهيد فقيد قاجار عليه الرحمه هستم.
سرايدار از همان ژشت در فرياد زد :آقايان شرمنده ما فقط يك اتاق كوچك داريم و براي اينهمه آدم جا نداريم.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:42 توسط : نجواهای دل

یکشنبه ششم اسفند 1385



روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب کنيد، زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست. يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز. يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را. در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدايا من چيز زيادي از اين هستي نميخواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي و نه آسمان و نه دريا... تنها کمي از خودت. تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست. " زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:12 توسط : نجواهای دل

شنبه پنجم اسفند 1385

کارتونهای قدیمی



مجله كار درست " همشهري جوان " چند وقت پيش نود و هفتمين شماره خودش رو به صورت يه ويژه نامه باحال در مورد كارتونهاي محبوب دهه شصت و هفتاد تلويزيون عرضه كرد كه خيليا (‌ حتي خود خوانندگان پايه مجله )‌ نتونستن اونو گير بيارن . البته بعد از چند وقت مطالب اون شماره رو در سايت همشهري آنلاين در چندين صفحه قرار دادن كه من هم اونا رو به صورت يكجا و در قالب يك فايل word ( شرمنده حجم فايل در قالب pdf خيلي زياد ميشد و .... ) تنظيم كردم تا بچه هاي سايت كه با اين كارتونها خاطره زياد دارن و كم هم نيستن ، سفري كوتاه به دوران خوش كودكي كه اين كارتونها برامون ساختن داشته باشن . ( تو سايت همشهري آنلاين هم در 14 ،‌15 صفحه هست )

از لينك زير ميتونيد با حجم 2.60 مگ دانلودش كنيد :

http://morteza3sn.persiangig.com/doc...javan%2097.rar


من كه با اين كار بچه هاي همشهري جوان خيلي حال كردم و موقع خوندنش خيلي احساساتي شدم ! وقتي اونو بخونين متوجه حرفم ميشيد .

یاد بچگی بخیر


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:54 توسط : نجواهای دل

جمعه چهارم اسفند 1385



مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي. فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟
او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه ميرفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.
فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد.

فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي.ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد...!


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:56 توسط : نجواهای دل

جمعه چهارم اسفند 1385

لطفا در نظرخواهی شرکت کنید



دوستان لطف کنید در نظر سنجی وبلاگ شرکت کنید 

در صورتی که دوستان موافق گذاشتن برنامه های جدید موبایل در وبلاگ بودند ، ما هم به امید خدا شروع میکنیم.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:25 توسط : نجواهای دل

چهارشنبه دوم اسفند 1385

پند مختصر



هارون الرشيد از امام كاظم عليه السلام پندى كوتاه خواست .
امام فرمود: هيچ چيز نيست كه چشمت آنرا ببيند و در آن پندى نباشد


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:6 توسط : نجواهای دل

چهارشنبه دوم اسفند 1385

میلاد امام محمد باقر(ع) مبارک باد



 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:41 توسط : نجواهای دل

سه شنبه یکم اسفند 1385

شکافنده علوم



میلاد با سعادت پنجمین اختر تابناک امامت،شکافنده علم، امام محمد باقر(ع) مبارک باد

 

بیایید در مورد امام محمد باقر(ع) بیشتر بدانیم.

اگر تمایل داشتید در ادامه مطلب ، اطلاعات مختصری درباره ایشان قرار دارد

یا حق 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:30 توسط : نجواهای دل

دربـــاره وبـلـاگ