پنجشنبه سی ام فروردین 1386
چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید
مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد . ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ،پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كهروزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغالتحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد .
بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فراخواند و به او گفت :
من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تورا بيش از هر كس ديگري دردنيا دوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ،كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام او طلاكوبشده بود ، يافت .
با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت : با تمام مال ودارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟
كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر راترك كرد .
سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت وخانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده وبايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل ازاينكه اقدامي بكند ، تلگرافي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اينبود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود رابه خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد .
هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود ودر آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد وصفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .
چند بار در زندگي جواب دعاها و جواب مناجاتهايمان را از دست داده ايم فقط براي اينكه به آن صورتي كه انتظار داريم رخ نداده اند ... ؟؟؟!!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
23:46 توسط : نجواهای دل
پنجشنبه سی ام فروردین 1386
روضه حضرت علی اکبر (ع)
مقام معظم رهبری (حفظه الله) : روضه حضرت علی اکبر (ع)
http://aviny.com/Voice/marsieh/hazrat_ali_akbar/agha_01.mp3

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
1:43 توسط : نجواهای دل
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386
شاید این جمعه بیاید شاید....

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
16:52 توسط : نجواهای دل
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386
نيرنگ شير فروش
شخصى هر روز گاوش را مى دوشيد، مقدارى آب به شير اضافه مى كرد و آن را براى فروش به شهر
مى آورد، و براى مشتريان سوگند ياد مى كرد كه شيرش يكدست است .
روزى همكارانش گفتند: چرا دروغ مى گوئى ؟ ما كه مى دانيم چه مقدار آب به شيرت اضافه مى كنى .
شير فروش : من هرگز دروغ نگفته و نمى گويم ، زيرا هميشه شير را با يك دست دوشيده ام .
سرانجام روزى سيلى عظيم آمد و گاو و گوسفندان او را برد. فغان و ناله اش به آسمان رفت
ظريفى گفت : آن آبها كه به شيرها افزودى ، به صورت سيل جارى شد
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
16:51 توسط : نجواهای دل
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386
اظهار تعجب
اميرالمؤ منين عليه السلام : تعجب مى كنم ازمردمى كه از طعام به خاطر ترس از ضررش پرهيز
مى كنند، ولى از گناهان از بيم دوزخ احتراز نمى نمايند.
در شگفتم از كسانى كه بنده ها را به مال خود خريدارى مى كنند، ولى آزادگان را با عمل نيك و احسان خود نمى خرند و دلشان را بدست نمى آورند.
سپس فرمود: همانا خير و شر جز به مردم شناخته نمى شود.
پس هر گاه خواستى خير را بشناسى ، خوبى كن تا اهل خير را بشناسى .
و هرگاه خواستى شر را بشناسى ، بدى كن تا اهل شر را بشناسى .
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
16:35 توسط : نجواهای دل
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
کیفر ناسپاسی
كسى غلامى خريد كه براى خودش غذاى خوب از آرد خالص تهيه مى كرد و به غلام نان سبوس دار مى داد. غلام خيلى ناراحت بود تا اينكه از مالك خود تقاضا نمود او را به شخص ديگرى بفروشد.
شخصى او را خريد كه خودش نان سبوس دار مى خورد وبه غلام نخاله آن را مى داد. غلام اينجا هم مدتى ناراحت بود تا اينكه از مالك دوم هم تقاضا كرد او را بفروشد، شايد از اين وضع نجات يابد.
دفعه سوم شخصى غلام را خريد كه خودش نخاله مى خورد وبه غلام هيچ نمى داد. غلام باز هم درخواست فروش كرد. تا اين بار او را شخصى خريد كه خودش اصلاً غذا نمى خورد، و سر غلام را تراشيد و در شب ، چراغ را روى سر غلام عوض مناره مى گذاشت .
غلام بيچاره نزد مالك چهارم ماند و هرگز از او تقاضاى فروش نكرد!
دلال از او پرسيد: اگر اينجا هم ناراحتى به شخص پنجمى تو را بفروشم .
غلام گفت : نه ، همين جا خوبست .
دلال پرسيد: چگونه بر اين حال راضى شدى نزد اين مالك بمانى ؟
گفت : مى ترسم اين دفعه كسى مرا بخرد كه عوض چراغ فتيله چراغ را در چشمم قرار دهد!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
21:16 توسط : نجواهای دل
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
مدح و ذم در حال رضا و غضب
افلاطون : آنكس كه هنگام خشنودى تو را به آنچه در تو نيست مدح و ثنا گويد،
هنگام خشم تورا به آنچه در تو نيست ذم و نكوهش خواهد كرد.

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
21:12 توسط : نجواهای دل
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
پاسخ حكيمانه
|
وزيرى حكيمى را ديد علف مى خورد. گفت : اگر به خدمت شاهان در آمده بودى نيازمند به خوردن علف نمى شدى . حكيم پاسخ داد: تو نيز اگر علف مى خوردى ،نيازمند خدمت شاهان نبودى .
|
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
0:45 توسط : نجواهای دل
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386
بازگشت همه به سوی خداست
با سلام به همه دوستان
دیروز یه اس ام اس به دستم رسید که نوشته شده بود:
تشییع پیکر بسیجی شهید غلامرضا زوبونی ۱شنبه ساعت.....
انگار منو برق گرفته بود ،یک لحظه خشک شدم
اول به خودم دلداری دادم که این ، اون زوبونی که میشناختم نیست یا شاید داداش اون هست ولی با یک تلفن به دوستم فهمیدم که خودشه
آره همون بچه باحال و باصفا که با بچه ها دبیرستان فوتبال بازی میکرد ، با هم استخر رفته بودیم و...
عجب جوان خوبی بود ، لحظه ای که فهمیدم شوکه شدم ولی وقتی طریقه به شهادت رسیدنشو دیدم یه ذره آروم شدم
میدونید آقا رضا برا چی کشته شد ؟
برای حفظ اموال مردم ، برای خدمت به مردم و در کل برای مردم
آره وقتی دزدها داروخانه رو زده بودند ، آقا رضای ما رفت دنبالشون که بگیرشون ، بعد از تعقیب و گریز دزدای نامرد ۲ تا تیر زدن تو صورتش و این طوری بود که آقا رضای باصفای ما شربت شهادت را نوشید و به دیدار معبودش شتافت .

انا لله و انا الیه راجعون
چه رفتن زیبایی !!! پروازی الهی به سوی حق ، به سوی روشنایی!!!
خدا رحمتش کنه
برای شادی روح بسیجی با صفا شهید غلام رضا زوبونی فاتحه مع الصلوات
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
11:31 توسط : نجواهای دل
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386
يقين، انتخاب و ترديد
روزي بودا در جمع مريدان خود نشسته بود كه مردي به حلقه آنان نزديك شد و از او پرسيد: "آيا خداوند وجود دارد؟" بودا پاسخ داد: "آري، خداوند وجود دارد."
ظهر هنگام و پس از خوردن غذا، مردي ديگر بر جمع آنان گذشت و پرسيد: "آيا خداوند وجود دارد؟" بودا گفت: "نه، خداوند وجود ندارد."
اواخر روز، سومين مرد همان پرسش را به نزد بودا آورد. اين بار بودا چنين پاسخ داد: "تصميم با خود توست."
در اين هنگام يكي از مريدان، شگفتزده عرضه داشت: "استاد، امري بسيار عجيب واقع شده است. چگونه شما براي سه پرسش يكسان، پاسخ هاي متفاوت مي دهيد؟"
مرد آگاه گفت: "چونكه اين سه، افرادي متفاوت بودند كه هر يك با روش خود به طلب خدا آمده بود:
يكي با يقين، ديگري با انكار و سومي هم با ترديد!"
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
11:7 توسط : نجواهای دل
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386
بزرگی انسان به اندازه چیزهایی که او را عصبانی میکنند هست
( توضيح: آبدره معادل فارسي Fjord و به معني پيشروي هاي باريك و خليج گونه دريا است كه در پرتگاههاي تند محصور شده است و معمولاً با برخورد شديد آب به كناره هاي سخره مانند آن همراه است. )
تام يك ناوبان و معاون كاپيتان ناوچهي خيره سري بود. او با ماهيت سيستم سلسله مراتبي دستورات در تضاد بود، و با بي حوصلگي و بي طاقتي عاديش گاهاً باعث مي شد كه دستورات كاپيتان را زير سوال ببرد.
روزي ناوچه Impudence در ميان آبهاي بسيار سرد نروژ شناور بود. تام بسيار تند روي كرد و در برابر تمامي خدمه با مافوقش مخالفت كرد.
كاپيتان عصباني نشد، در عوض به آرامي به ناوبان نزديك شده ، دست در شانه او انداخته و او را به كنار خلوتي برد. در آن موقع تام از رفتار گستاخانه اش پشيمان شده بود.
كاپيتان گفت: "به تمام اين آبدره ها نگاه كن، تام. ببين چه تعداد هستند و چگونه تند و شديد در جريانند."
تام نمي دانست كه كاپيتان سعي مي كند چه چيزي را به او بگويد، اما موافقت كرد.
" اكنون به طرف ديگر نگاه كن و ببين اقيانوس عظيم چگونه است، مثل اين است كه به يكباره تمام نور خورشيد را سر مي كشد.ببين كه چگونه به نظر مي آيد كه با حركتهايش همه چيز را مي بلعد. آيا تو فكر مي كني كه آبدره ها با عظمت تر از اقيانوس هستند؟"
"نه قربان، چنين فكري نمي كنم."
" واقعاً؟ اما تعداد بسيار زيادي آبدره وجود دارد و آنها بسيار سريعتر از تورم آرام دريا هستند."
"اما هنوز، قربان، اقيانوس قويتر و با عظمت تر از يك آبدره است."
كاپيتان گفت: " دقيقاً چيزي را گفتي كه من مي خواستم بشنوم، تام."
" اگر رودخانه ها و درياها بزرگتر از نهرها و جويها هستند، به همين علت هم همواره آرامتر هستند.
اگر تو مي خواهي روزي كاپيتان شوي،ابتدا لازم است كه يادبگيري اطاعت كني، گوش بدهي كه من چه مي گويم، و از من بياموزي. روزي ممكن است از من بهتر شوي، اما آن روز هنوز نيامده است."
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
11:0 توسط : نجواهای دل
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
درد دل دختر شهید، محمد ناصر ناصری با پدر شهیدش
لینک زیر فایل صوتی درد و دل دختر شهید محمد ناصر ناصری با پدرش هست، حتما گوش کنید
آدم رو به فکر میندازه و یه تکونی میده که آیا این راهی که داریم میریم درسته یا نه؟
آدمو یاد شهدا میندازه ، یاد آن مردان خدا ، آنان که رفتند تا ما راحت زندگی کنیم و به مملکت خدمت کنیم

عکس را بزرگتر ببینید
آیا ما داریم راه شهدا را ادامه میدهیم؟؟؟؟!!!!!!!!
http://www.bachehayeghalam.com/media/sound/naseri.wma
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
19:52 توسط : نجواهای دل
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
ده حكايت آموزنده
۱) نكته بين : هنگامى كه در قيامت بخواهند اعمال كم فروشان را براى اندازه گيرى در كفه ترازو گذارند،خواهند گفت : اعمال ما را در كفه ديگر گذاريد، زيرا اين ترازو ناميزان است
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
۲) گروهى نزد قاضى گواهى دادند اين باغ مركبات از آن فلانى است .
قاضى پرسيد: تعداد درختها چقدر است ؟
گفتند: نمى دانيم . لذا قاضى گواهى آنان را نپذيرفت .
يكى از شهود گفت : حضرت قاضى شما چند سال است در اين مسجد قضاوت مى كنيد؟
گفت : سى سال .
پرسيد: اين مسجد چند ستون دارد؟
قاضى با شرمسارى گفت : نمى دانم و گواهى شهود را پذيرفت .
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
۳) از ذاكرى پرسيدند: آيا ايمان دارى ؟
گفت : اگر مقصود آيه آمَنابِاللهِ وَ مااُنزِلَ عَلَينا باشد، بلى .
ولى اگر مراد آيه اِنَّما المُؤ مِنُونَ الَّذينَ اِذا ذُكِرَ اللهُ وَجِلَت قُلُوبُهُم باشد، خير.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
۴) گدائى با فرزندش زنى را ديدند كه به دنبال جنازه اى مى دود و مى گويد: اى مرد، ترا به جائى برند كه نه در آن عطائى هست نه فراشى ، نه چاشتى و نه شامى .
فرزند گفت : پدرجان ، گويا اين جنازه را به خانه ما مى برند!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
۵) شخصى به بخيلى گفت : مرا صد تومان وام و يكماه مهلت بده .
گفت : صد تومان ندارم ، ولى به جاى يك ماه يكسال مهلت مى دهم .
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
۶) ريا كارى گفت : من از دست مردم چه كنم كه خيال مى كنند من ريا كارم ، در حالى كه ديروز روزه بوده ام ، و امروز هم روزه دارم ، فردا هم مى خواهم روزه بگيرم و هنوز به كسى نگفته ام .
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
۷) ديگرى نمازى طولانى با رعايت همه آداب و مستحبات بجاى آورد.
مردم او را بسيار تحسين كردند.
پس ازنماز گفت : روزه دارم وگرنه بهتر از اين نماز مى خواندم .كليد در دوزخ است آن نماز
كه بر روى مردم گزارى دراز
اگر جز به حق ميرود جاده ات
بر آتش فشانند سجاده ات
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
۸) عابدى چهل سال روزه مى داشت . هيچكس بدان آگاهى نمى يافت . زيرا غذايش را از خانه با خود به سر كار مى برد و در راه خدا صدقه مى داد.
اهل خانه تصور مى كردند او در محل كار غذا مى خورد، و همكارانش مى پنداشتند براى صرف غذا به خانه خود مى رود.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
۹)مؤ منى را گفتند: فلانى بر تو مى خندد و تو را مسخره مى كند.
گفت : اِنَّ الَّذينَ اَجرَمُوا كانُوا مِنَ الَّذينَ آمَنُوا يَضحَكُونَ(105).
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
۱۰) دو نفر بزغاله اى بريان كرده و مى خوردند.
يكى از آندو باشدت گوشتها را از استخوان جدا مى كرد و در دهان مى گذاشت .
ديگرى گفت : چقدر تو بر اين بزغاله خشمگين هستى . گويا مادرش ترا شاخ زده است .
اولى گفت : تو چقدر نسبت به اين بزغاله دلسوزى مى كنى ، گويا مادرش ترا شير داده است .
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
12:18 توسط : نجواهای دل
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386
سقا و کوزه
سقا هندي يک سقا در هند ، دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از يک سر ميله اي آويزان مي کرد و روي شانه هايش مي گذاشت .
در يکي از کوزه ها شکافي وجود داشت . بنابراين در حالي که کوزه سالم ، هميشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند، کوزه شکسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي کرد.
براي مدت دو سال ، اين کار هر روز ادامه داشت . سقا فقط يک کوزه و نيم آب را به خانه ارياب مي رساند.
کوزه سالم به موفقيت خودش افتخار ميکرد. موفقيت در رسيدن به هدفي که به منظور آن ساخته شده بود. اما کوزه شکسته بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينکه تنها مي توانست نيمي از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود.
بعد از دوسال روزي در کنار رودخانه ، کوزه شکسته به سقا گفت : « من از خودم شرمنده ام و مي خواهم از تو معذرت خواهي کنم .»
سقا پرسيد : « چه مي گويي؟ از چه چيزي شرمنده هستي ؟»
کوزه گفت : « در اين دو سال گذشته من تنها توانسته ام نيمي از کاري را که بايد ، انجام دهم . چون شکافي که در من وجود داشت ، باعث نشتي آب در راه بازگشت به خانه اربابت مي شد. به خاطر ترک هاي من ، تو مجبور شدي اين همه تلاش کني ولي باز هم به نتيجه مطلوب نرسيدي.»
سقا دلش براي کوزه شکسته سوخت و با همدردي گفت : « از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه ارباب ، به گل هاي زيباي کنار راه توجه کني.»
در حين بالا رفتن از تپه ، کوزه شکسته ، خورشيد را نگاه کرد که چگونه گل هاي کنار جاده را گرما مي بخشد و اين موضوع ، او را کمي شاد کرد. اما در پايان راه باز هم احساس ناراحتي مي کرد. چون ديد که باز هم نيمي از آب نشت کرده است . براي همين دوباره از صاحبش عذرخواهي کرد .
سقا گفت :« من از شکاف هاي تو خبر داشتم و از آنها استفاده کردم . من در کناره راه ، گل هايي کاشتم که هر روز وقتي از رودخانه بر مي گشتيم ، تو به آنها آب داده اي . براي مدت دو سال ، من با اين گل ها ، خانه اربابم را تزئين کرده ام . بي وجود تو ، خانه ارباب نمي توانست اين قدر زيبا باشد.»
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
12:0 توسط : نجواهای دل
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386
از خدا جز خدا نبايد خواست
روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.
خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد،شما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است.
و هر که آمد چيزي خواست.
يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.
در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا .....تنها کمي از خودت.
تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.
تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست
زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
23:32 توسط : نجواهای دل
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386
اللهم عجل لولیک الفرج
از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برايم بگويد.
پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه كارت آيد؟
گفتم: سراغ گلي را ميجويم. ميشناسياش؟؟؟
گفت: كدامين گل تو را اينچنين بيتب و تاب كرده است؟
گفتم: به دنبال زيباترينم.
گفت: گل سرخ را ميگويي؟
گفتم: سرختر از آن سراغ ندارم.
گفت: به عطر كدامين گل شبيه است؟
گفتم: خوشتر از آن بوي ديگري نميشناسم.
گفت: از ياس ميگويي؟
گفتم: سپيدتر از آن نيز نميدانم.
گفت: در كدامين گلستان ميرويد؟
گفتم: در گلستاني كه از شرم ديدگانش هيچ گل ديگري نميرويد
به ناگاه ديدم پروانه،
مستانه بيقرار شده است.
بيتابتر از من ناآرامي ميكند ....
از اين گل و آن بوته، سراغش را ميجويد ....
گفت: اسمش چيست كه اينگونه از آدميان دل برده است؟
گفتم به زيبايي نامش نديدم.
گل نرگس را ميگويم. ميشناسياش؟؟؟
به ناگاه ديدم پروانه، توان سخن گفتن ندارد.
بالهايش به روشني شمع ميدرخشيد.
گويي شعله از درون، وجودش را به التهاب درآورده بود.
توان رفتن نداشت ...
به سختي خود را به روي باد نشاند و از مقابل ديدگانم دور شد ....
آري....
او گل نرگس را يافته بود. شرارههاي وجودش خبر از آن گل زيبا ميداد ....
اينك دوباره من ماندم و اين نام آشنا و غريب ....
در صحراهاي غربت, تا آدينهاي ديگر, به انتظار نشستهام،
تا شايد به همراه پروانهاي, به ديار آشنايت قدم گذارم ....
مهدي جان ....
پروانهوارم كن كه ديگر تحمل دوريت ندارم ....
مولاي من ميدانم كه لحظه ديدار نزديك است اما ديگر توان ثانيهها را ندارم ....
ميدانم كه چيزي به پايان راه نمانده است اما ديگر توان رفتن ندارم ....
ميدانم كه تا سپيدهدم وصال، طلوع و غروبي چند, باقي نمانده است، اما ديگر تاب سرخي غروب را ندارم ....
از اين رنگ رنگ پروانههاي دروغين خسته شدهام.......
از آدينههاي سراب گونهي بي وصال به ستوه آمدهام........
ديگر توان رفتن ندارم.......
زودتر بيا
گل نرگس بيا
العجل العجل يا مولاي يا صاحب الزمان
منبع : http://shekoofeyenarges.parsiblog.com
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
23:28 توسط : نجواهای دل
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386
من عرف نفسه فقد عرف ربه
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛
و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي.
كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود.
هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت.
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
21:52 توسط : نجواهای دل
دوشنبه بیستم فروردین 1386
انتشار تصاوير كمنظير از بقيع پيش از تخريب
انتشار تصاوير كمنظير از بقيع پيش از تخريب را در سایت زیر مشاهده کنید:

http://irmena.mihanblog.com/More-90.ASPX
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
19:26 توسط : نجواهای دل
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386
بین الحرمین
به اینجا میگن بهشت این دنیا
خدا قسمت همه دوستان کنه ، اگه ما رو هم قابل دونستند قسمت ما هم بکنه

عکس را در اندازه بزرگتر ببینید
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
23:10 توسط : نجواهای دل
یکشنبه نوزدهم فروردین 1386
جزای اعمال در این دنیا
مرد تنومندی در چاهی گرفتار شده بود. ظریفی در حال گذر چو او را بدید بایستاد و سنگی بر سرش زد مرد فریاد برآورد که ای احمق چه میکنی؟ مرد گفت سالها پیش در راهی بر من ضربه ای زدی من قدرت مقابله با تو را نداشتم پس خاموش شدم و منتظر چنین روزی ماندم اکنون که در بندی سزای عملت را بدادم
نتیجه گیری اخلاقی: هرکس باید پاسخگوی اعمالش در همین دنیا باشد.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
21:30 توسط : نجواهای دل
ماجرای دزدی
شبى دزدى وارد خانه روضه خوانى شد، وسائل قيمتى منزل را جمع كرد، و در يك چادر شب بزرگ پيچيد. هنگامى كه خواست آنرا بلند كند تا بر پشتش بيندازد و فرار كند، بر حسب عادت گفت : يا على
روضه خوان از صداى ياعلى دزد از خواب پريد، و از جا بر خاست و مچ دزد را گرفت و گفت : كجا؟ من يك عمر يا حسين گفته ام تا اين وسائل را تهيه نموده ام . حالا تو مى خواهى همه اينها را با گفتن يك يا على ببرى ؟!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
17:45 توسط : نجواهای دل
وصیت پدر
پیرمرد ثروتمند در بستر مرگ تنها پسرش را صدا زد تا آخرین نصایح را به او بکند: فرزندم ازمال دنیا تو را بی نیاز گرداندم اما بدان پس از مرگم کسانی گردت می آیند که تنها تو را بخاطر ثروتت میخواهند پس مراقب باش و ثروتت را بهر هر نورسیده ای بهدر مده اما اگر چنین شد و زندگیت را بر باد رفته یافتی پس دست نیاز به سوی خلق دراز مکن که اگر چنین کنی عمری بنده او خواهی بود و برای چنین روزی طناب داری برایت اماده کرده ام برو و خود را راحت کن.
پیرمرد مرد و پسر زندگیش تازه اش را آغاز کرد چه بسیار دوستانی که او را تنها نمیگذاشتد و در تمام خوشیها همراهش بودند پسر فرمان پدر را فراموش کرده بود و در پی خوشگذرانیش بود اما سرانجام روزی فرا رسید که تمام زندگیش را بر باد رفته یافت. دیگر هیچ کس را در کنارش نمی دید آنها فقط رفیق خوشیهایش بودند. پس بیاد سخن پدرش افتاد و از کرده خود پشیمان شد و تنها راه باقیمانده را آخرین فرمان پدر یافت سر بر بالای دار برد و خود را رها کرد ، اما طناب پاره شد و از لای چوبهای پوسیده سقف سکه های طلا بر سرش ریخت.آری. پدر دانا حتی فکر چنین روزی را هم کرده بود. پسر خوشحال از تدبیر پدر شد و زندگی دوباره ای آغاز نمود اما اینبار میدانست چه باید بکند.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
17:43 توسط : نجواهای دل
شاخه و برگ
يک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ های ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمين افتادند.
شاخه چندين بار اين کار را دد منشانه و با غرور خاصی تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت می برد.
برگی سبز و درشت و زيبا به انتهای شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسيد آن را از بيخ جدا می کرد و با خود می برد. وقی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر روی زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد بی درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمين افتاد .
ناگهان صدای برگ جوان را شنيد که می گفت: اگر چه به خيالت زندگی ناچيزم در دست تو بود ولی همين خيال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حياتت من بودم.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
0:11 توسط : نجواهای دل
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386
گره باز شدن همانا و ...
يك روز يك فقيري نالان و غمگين از خرابه اي رد مي شد و كيسه اي كه كمي گندم در آن بود بر دوش خود مي كشيد تا به كودكانش برساند و ناني از آن درست كنند و شب را سير بخوابند .
در راه با خود زمزمه كنان مي گفت : " خدايا اين گره را از زندگي من بازكن "
همچنان كه اين دعا را زير لب مي گذارند ناگهان گره كيسه اش باز شد و تمام گندم هايش بر روي زمين و درون سنگ و سوراخهاي خرابه ريخت.
عصباني شد و به خدا گفت :" خدايا من گفتم گره زندگي ام را باز كن نه گره كيسه ام را "
و با عصبانيت تمام مشغول به جمع كردن گندم از لاي سنگ ها شد كه ناگهان چشمش به كيسه اي پر از طلا افتاد. همانجا بر زمين افتاد و به درگاه خدا سجده كرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
16:26 توسط : نجواهای دل
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
كشف اولين تصاوير متحرك (انيميشن) جهان در شهر سوخته
اولين تصاوير انيميشن جهان بر روي جامي سفالين متعلق به 5000 سال پيش در شهر سوخته در استان سيستان و بلوچستان واقع در جنوب شرقي ايران كشف شد. در اين تصوير كه به عنوان اولين تصوير انيميشن جهان شناسايي شده است، طراح بزي را در حال حركت و پرش به سمت درختي براي جويدن برگهايش به تصوير كشيده است.

بر روي قطعات سفالين يافت شده در شهر سوخته كه با بيش از 50 سال قدمت از تمدنهاي كهن تاريخ جهان به شمار ميآيد، تصاوير زيادي از بز و ماهي يافت ميشود كه اين امر بيانگر بهرهبرداري ساكنان آن شهر از اين حيوانات بيش از ديگر جانوران است.
در تصاوير طراحي شده بر روي اين جام با ارتفاع 10 و عرض 8 سانتي متر ، وجود حركت به ظرافت به تصوير كشيده شده كه پيش از آن بيسابقه بوده است. بر روي بعضي از سفالينههاي اين شهر تصاوير مكرري ديده ميشود ليكن هيچكدام بيانگر حركت در تصاوير نبودهاند.
باستانشناس ايراني، مسئول عمليات حفاري شهر سوخته، اذعان مي دارد:"ضمن حفاري مدفن اين جام سفالين، به اسكلتي رسيديم كه گمان ميرود متعلق به خالق اين اثر هنري باشد"
مشاهده شبيه سازي سه بعدي:
برای مشاهده شبیه سازی سه بعدی نیاز به دریافت و نصب برنامه نمایشگر VRML دارید.
برای دریافت فایل نصب برنامه، لینک زیر را کلیک کنید.
دریافت فایل نمایشگر (حجم: 1.58 MB)
مشاهده شبیه ساز سه بعدی (حجم: 969 KB)
منبع :انجمن فیلمسازان انیمیشن ایران
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
20:39 توسط : نجواهای دل
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
كسب علم در حال احتضار
ابو ريحان بيرونى در حال احتضار بود.يكى از دانشمندان به ديدنش آمد.
ابوريحان از او در باره يك مطلب علمى سوال كرد.
گفت : اكنون وقت سؤ ال و جواب و مباحثه نيست . ابوريحان اصرار كرد و گفت : عقل حكم مى كند دانستن بهتر از ندانستن است . پس اگر بدانم و از اين دنيا بروم بهتر است از اينكه اين نكته علمى را ندانم و از اين دنيا رخت بر بندم .
پس مرد دانشمند پاسخ سؤ ال ابوريحان را داد و از جاى برخاست تا به خانه اش برود. ولى هنوز از منزل خارج نشده بود كه ابوريحان بدرود حيات گفت و صداى شيون از اهل خانه بلند شد.
ای کاش ما هم از این بزرگوار درس بگیریم و در همه حال ، حتی در زمان مرگ به دنبال علم و دانش برویم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
12:28 توسط : نجواهای دل
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
تحمل سختی ها
توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن و تحسینش می کردند.
و لی کسی نبود که سنگ های مرمر کف پوش را ببینه و لب به تحسین باز کنه.
یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:
"این؛ منصفانه نیست!
چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!
مگه یادت نیست؟!
ما هر دومون توی یه معدن بودیم,مگه نه؟
این عادلانه نیست!
من خیلی شاکیم!"
مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:
"یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟"
سنگ پاسخ داد:
"آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند."
آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.
آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم."
و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:
"ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.
به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم .
به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست.
پس بهش گفتم :
"هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!"
و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.
و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!
پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."
------------------------------------------
پس بیایید ازین به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم:"خوش اومدی"
و از خودمون بپرسیم :
"این بار اون لطیف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟"
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
12:5 توسط : نجواهای دل
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386
راهنمایی نادان
شخصى در خانه اش چاهى حفر كرد، و خاكها را داخل خانه روى هم ريخت .
پس از حفر چاه هر چه فكر كرد با اينهمه خاك چه كند ،عقلش به جائى نرسيد. بادوستش مشورت كرد.
دوستش گفت : اينكه كارى ندارد، چاه ديگرى حفر كن و اين خاكها را داخل آن بريز.
اين بيچاره طبق راهنمائى دوستش عمل كرد. چاه ديگرى حفر كرد و همه خاكهاى چاه اول را در چاه دوم ريخت . ولى اينبار خاك چاه دوم در خانه باقى ماند.
بار ديگر براى راهنمائى نزد همان دوستش رفت ، و مشكل جديد را شرح داد.
دوستش به او گفت : راه حلش خيلى ساده است . خاكهاى چاه دوم را هم در چاه اول بريز و قضيه را تمام ، و خودت را راحت كن .
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
22:15 توسط : نجواهای دل
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386
چه کسی واقعا خدا را دوست دارد؟
مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و
در جاده اي روشن و تاريك راه ميرفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري؟
فرشته جواب داد:مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب،آتش هاي جهنم را خاموش كنم.
آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدارا دوست دارد؟
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
14:0 توسط : نجواهای دل
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386
اندرز
جوان ثروتمندي نزد يك روحاني رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست.
روحاني او را به كنار پنجره برد و پرسيد: " چه مي بيني " ؟
جوان گفت : " آدم هايي كه مي آيند و مي روند و گداي كوري كه در خيابان صدقه مي گيرد. "
بعد روحاني آينه بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:
"در آينه نگاه كن و بعد بگو چه مي بيني."
جوان گفت : "خودم را مي بينم."!!
روحاني گفت : " ديگر ديگران را نمي بيني!
آينه و پنجره هر دو از يك ماده اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه ، لايه نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نمي بيني. اين دو شيء شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد ، ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت مي كند . اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده مي شود ، تنها خودش را مي بينيد.
تنها وقتي ارزش داري ، كه شجاع باشي و آن پوشش نقره اي را از جلو چشم هايت برداري ، تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري."
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
20:41 توسط : نجواهای دل
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386
مراحل علم
پيامبراكرم : علم پنج مرحله دارد:
۱ - سكوت محض براى فرا گرفتن .
2 - استماع و گوش فرادادن براى درك و فهم .
3 - حفظ و بخاطر سپردن و تكرار.
4 - عمل به آموخته ها.
5 - نشر علم و آموزش آن به ديگران
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
20:27 توسط : نجواهای دل
یکشنبه دوازدهم فروردین 1386
جوان ثروتمندي نزد يك روحاني رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست. روحاني او را به كنار پنجره برد و پرسيد: " چه مي بيني " ؟
جوان گفت : " آدم هايي كه مي آيند و مي روند و گداي كوري كه در خيابان صدقه مي گيرد. "
بعد روحاني آينه بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:
-"در آينه نگاه كن و بعد بگو چه مي بيني."
جوان گفت : "خودم را مي بينم."!!
روحاني گفت : " ديگر ديگران را نمي بيني! آينه و پنجره هر دو از يك ماده اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه ، لايه نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نمي بيني. اين دو شيء شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد ، ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت مي كند . اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده مي شود ، تنها خودش را مي بينيد. تنها وقتي ارزش داري ، كه شجاع باشي و آن پوشش نقره اي را از جلو چشم هايت برداري ، تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
13:22 توسط : نجواهای دل
معجزه
وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند، فهميد که برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پر خرج برادر را بپردازدو سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با نارحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود.
دخترک پاهايش را به هم زد و سرفه کرد ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد و رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟
دخترک جواب داد : برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم، داروساز با تعجب پرسيد : ببخشيد؟!
دخترک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سرش چيزي رفته و بابايم مي گويد که فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا ، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترک پولها را از کف دستش ريخت و به مرد نشان داد، مرد لبخندي زد و گفت: آه چه جالب فکر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفتو گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغزو اعصاب در شيکاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي ، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم يک معجزه واقعي بود، مي خواهم بدانم چگونه مي توانم بابت هزينه جراحي از شما تشکر کنم و هزينه آن را پرداخت کنم
دکتر لبخندي زد و گفت: فقط کافي است 5 دلار پرداخت کنيد.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
13:50 توسط : نجواهای دل
سه شنبه هفتم فروردین 1386
اقیانوس کجاست ؟
ماهی کوچکی در اقیانوس به ماهی بزرگ دیگری گفت : ببخشید آقا شما از من بزرگتر و با تجربه تر هستید و احتمالا می توانید به من کمک کنید تا چیزی را که مدت ها در همه جا در جستو جوی آن بوده ام و نیافته ام، پیدا کنم،
ممکن است به من بگویید : اقیانوس کجاست ؟ ماهی بزرگتر پاسخ داد، اقیانوس همین جاست که شما هم اکنون در آن شنا می کنید. ماهی کوچک پاسخ داد : نه ! این که من در آن شنا می کنم آب است نه اقیانوس. من به دنبال یافتن اقیانوس هستم نه آب و با سرخوردگی دور شد.
همه ما هم مانند آن ماهی کوچولوی غافل؛ در نعمت و برکت نامتناهی غرق هستیم و مجبور نیستیم برای یافتن آن کوشش کنیم و به هر دری بزنیم. خدا نعمت های زیادی را به همان اندازه که در اقیانوس برای ماهی فراهم کرده، در اختیار ما قرار داده است. اما شما باید تصمیم بگیرید که هر روز از زندگی خود را چگونه می خواهید بگذرانید . نعمت و برکت در همه جا و همه وقت در انتظار شما است، فقط کافی است آن را بخواهید و همین الان خود را به آن متصل کنید.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
12:30 توسط : نجواهای دل
كورش بزرگ
كورش بزرگ فرزند كمبوجيه و ماندانا اولين كسي بود كه فلات ايران را براي نخستين بار در تاريخ زير يك پرچم در آورد و پادشاهي ايران را تشكيل داد.
در سال 546 قبل از ميلاد , كراسوس شاه ليديا با انديشه پيروزي بر سرزمين پارسيان يورشبر ايران زمين را آغاز كرد. وي پيش از يورش, از كاهن معبد دلفي در يونان در زمينه يورش به پارسيان نگر(نظر)خواهي كرد و كاهن به او وعده داد كه اگر حمله كند, امپراطوري بزرگي را نابود خواهد كرد.جنگ با ايران براي ليديا يك فاجعه تاريخي بود. كروسوس بسختي شكست خورد. كورش خاك ليديا را در هم نورديد. كروسوس به اسارت ايرانيان در آمد و خاك ليديا(تركيه فعلي) ضميمه شاهنشاهي كورش قرار گرفت و مرزهاي شرقي ايران به درياي اژه رسيد. كورش كراسوس را بخشيد و از او يك فرمانده با وفا ساخت و بعدها همين كراسوس و ارتش ليديا براي پيشبرد هدفهاي امنيت گسترانه كورش نبردها كردند.
كورش كه شخصيتي آزاد انديش و عاري از پي دورزي(تعصب) بود , خدايان و اديان ملل شكست خورده را به رسميت شناخت , همگان را در اجراي مراسم دينيشان آزاد گذاشت, معابدشان را در زير پوشش كمكهاي دولتي قرار داد و بدينسان دل هاي همه ي ملت هاي مغلوب را بسوي خويش جلب كرد. چشم تاريخ تا آن هنگام چنان فاتح پر مهر و شفقتي را به خود نديده بود و ملت هاي مغلوب در برابر اين همه مهر و بزرگواري چاره اي جز محبت او را نداشتند و دوستي او در دل همه اقوام تحت قرمانروائي ايران ريشه دواند.
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
11:42 توسط : نجواهای دل
یادبود
خانمي با "لباس کتان راه راه" و شوهرش با "کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز" در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند.
مرد به آرامي گفت : (( مايل هستيم رييس راببينيم ))
منشي با بي حوصلگي گفت : ايشان تمام روز گرفتارند
خانم جواب داد : ما منتظر خواهيم شد
منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند.
اما اين طور نشد. منشي به تنگ آمد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود ، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت.
وي به رييس گفت : شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.
رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت مثل او ، وقت بودن با آنها را نداشت.
به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه و کت وشلواري خانه دوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت.
خانم به او گفت : « ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم ؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم.
رييس تحت تاثير قرار نگرفته بود ...و يکه خورده بود. با غيظ گفت:خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد ، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان مي شود .
خانم به سرعت توضيح داد : آه ، نه. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم .
رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت : يک ساختمان ! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدر است ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است.
خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست ازشرشان خلاص شود.زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت : « آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم ؟
شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود.
آقا و خانم" ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي پالوآلتو در ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي كه دانشگاهي ساختند که نام آنها را برخود دارد: "دانشگاه استنفورد، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
11:28 توسط : نجواهای دل
یک گناه و سه گناه
گويند: شبى خليفه از خانه اى صداى ساز و آواز زن و مردى را شنيد. تصميم گرفت صاحب خانه را نهى از منكر كند. چون در خانه بسته بود، از ديوار بالا رفت . ديد مشغول ميگسارى هستند. فرياد زد: اى صاحب خانه ، اى دشمن خدا، پنداشتى اگر در خانه خلوت مرتكب گناه شوى ، خدا تو را رسوا نمى سازد.
صاحب خانه : اگر من مرتكب يك گناه شدم ، تو سه گناه مرتكب گشتى .
خليفه : چطور ؟ پاسخ شنيد:
گناه اول آنكه خداوند فرمود:
وَ لاتَجَسَّسُوا در حالى كه تو درباره ما تجسس كردى .
گناه دوم آنكه خداوند فرمود:
وَ آتُو البُيُوتَ مِن اَبوابِها
از در وارد خانه شويد، و تو از بام و ديوار وارد شدى .
گناه سوم آنكه خداوند فرمود:
لاتَدخُلُوا بُيُوتا غَيرَ بُيُوتِكُم حَتى تَستَاءنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلى اَهلِها
هر گاه به خانه اى وارد شديد به اهل خانه سلام كنيد و تو بر ما سلام نكردى .
خليفه : حق با تو است ، راست گفتى . پس بيا با هم توبه كنيم .
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
11:46 توسط : نجواهای دل
زخم زبان
پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت .
پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .
روز اول ، پسر بچه سی و هفت ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد
همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند
تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از
كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...
بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت
و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .
روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از
ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت :
« پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي .
اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود .
وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند .
تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري .
اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است .
(زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است)
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
11:28 توسط : نجواهای دل
زشتی و زیبایی
روزي زيبايي و زشتي در ساحل دريايي به هم رسيدن و به هم گفتند:بيا در دريا شنا کنيم برهنه شدند و در اب شنا کردند و زماني گذشت و زشتي به ساحل برگشت و جامه هاي زيبايي رو پو شيد و رفت.
زيبا نيز از دريابيرون امدو تن پوشش را نيافت از برهنگي شرم کرد و به نا چار لباس زشتي را پوشيد و به راه خود رفت.
تا اين زمان نيز مردان و زنان اين دو را با هم اشتباه ميگيرند اما اندک افرادي هم هستند که چهره زيبايي را
مي بينند و فارغ از جامه هايي که بر تن دارد او را مي شناسند .
برخي نيز زشتي را مي شناسند و لباس ها يش او را از چشمهاي اينان پنهان نمي دارد .
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
11:25 توسط : نجواهای دل
چهارشنبه یکم فروردین 1386
سفره هفت سين
رسم و باوري کهن است که همهً اعضاي خانواده در موقع سال تحويل ( لحظهً ورود خورشيد به برج حمل ) در خانه و کاشانه خود در کنار سفره هفت سين گرد آيند. در سفره سفيد رنگ هفت سين، از جمله، هفت رويـيدني خوراکي است که با حرف " س " آغاز مي شود، و نماد و شگوني بر فراواني رويـيدني ها و فراورده هاي کشاورزي است - چون سيب، سبزه، سنجد، سماق، سير، سرکه، سمنو و مانند اين ها- مي گذارند. افزون بر آن آينه، شمع، ظرفي شير، ظرفي آب که نارنج در آن است، تخم مرغ رنگ کرده، تخم مرغي روي آينه، ماهي قرمز، نان، سبزي، گلاب، گل، سنبل، سکه و کتاب ديني ( مسلمانان قرآن و زردشتيان اوستا و ... ) نيز زينت بخش سفرهً هفت سين است. اين سفره در بيشتر خانه ها تا روز سيزده گسترده است.
در برخي از نوشته ها از سفره هفت شين (هفت رويـيدني که با حرف شين آغاز مي شود) سخن رفته و آن را رسمي کهن تر دانسته اند. در ريشه يابي واژهً هفت سين نظرهاي ديگري چون هفت چين ( هفت رويـيدني از کشتزار چيده شده ) و هفت سيني از فراورده هاي کشاورزي نيز بيان شده است. پراکندگي نظرها ممکن است به اين سبب باشد که در کتاب هاي تاريخي و ادبي کهن اشاره اي به هفت سين نشده و از دورهً قاجاريه است که درباره باورها و رفتارها و رسم هاي عاميانهً مردم تحقيق و بحث و اظهار نظر آغاز شده است. نمي دانيم که آيا پيش از قاآني هم شاعري هفت سين را در شعر خود آورده است؟
سين ساغر بس بود ما را در اين نوروز روز گو نباشد هفت سين رندان دُرد آشام را
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت
13:11 توسط : نجواهای دل