تبليغاتX
نجواهای دل
نجواهای دل

یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386

عشق مادر




شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را به حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند .خواند پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود :
صورتحساب:
تميز كردن باغچه 500 تومان
مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان
مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان
بيرون بردن سطل زباله 500 تومان
نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان
جمع بدهي شما به من 3000 تومان
مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت :
بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي ، هيچ
بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و برايت دعا كردم ، هيچ
بابت تمام زحماتي كه در اين چند سال كشيدم تا تو بزرك شوي ، هيچ
بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازيهايت ، هيچ
و اگر تمام اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است
.
وقتي پسر آن چه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه ميكرد
قلم را برداشت
و زير صورتحساب نوشت :
قبلا به طور كامل پرداخت شده.
ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:54 توسط : نجواهای دل

جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386

مراقب باشیم!!!



 
يك سايت با دومين imamali.org و با عنوان Allahoakbar كه درحال ترويج مسيحيت است!!!

 

امروز داشتم توي اينترنت مي گشتم كه به اين سايت برخورد كردم!! اول فكر كردم اشتباه مي كنم! ولي بعد ديدم نه... واقعيت داره! وقتي واژه Allahoakbar رو توي گوگل سرچ مي كنيد اولين مورد همين سايت مياد!!
من كه حرفي براي گفتن ندارم!! شما خودتون قضاوت كنيد؟!!

منبع : http://www.bimarefat.parsiblog.com


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:57 توسط : نجواهای دل

جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386

حسرت



 

دو كس با حسرت بميرد: يكى آنكه داشت و نخورد، ديگر آنكه دانست و نكرد.

 

یا مهدی

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:32 توسط : نجواهای دل

سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386

سكوت



در مجلس معاويه، يكي از بزرگان خاموش بود و هيچ نمي گفت.
معاويه گفت:« چرا سخن نمي گويي؟»
گفت:«چه بگويم؟ اگر راست بگويم، از تو بترسم و اگر دروغ گويم، از خدا بترسم.

 پس در اين مقام، سكوت بهتر است.»


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:9 توسط : نجواهای دل

دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386

چهار سخن از چهار كتاب



اميرالمؤ منين : من تورية ،انجيل ، زبور و قرآن را خواندم و از هر يك جمله اى را انتخاب نمودم .


تورية : هر كس سكوت اختيار نمايد، نجات مى يابد: مَن صَمَتَ نَجى


انجيل : كسى كه قانع باشد، زود سير مى گردد. مَن قَنَعَ شَبَعَ


زبور: كسى كه لذات و خواسته هاى نفسانى را ترك گويد، از آفات و بلايا در امان مى ماند.

 مَن تَرَكَ الشَّهَواتِ سَلُمَ مِنَ الآفاتِ.


قرآن : كسى كه بر خدا توكل كند، خداوند او را كفايت نمايد.  وَ مَن يَتَوَكَّل عَلَى اللهِ فَهُوَ حَسبُهُ.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:35 توسط : نجواهای دل

جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386

رفتارهای متفاوت



دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد.

 از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند.

 بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند.

 پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از آب کرد و آنها را جوشاند.

 سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود.

 تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت.
سپس رو به دختر کرد و پرسید: "عزیزم چه میبینی؟"

 دختر هم در پاسخ گفت: "هویج تخم مرغ و قهوه."

پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند.

 هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید.

 دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید: "دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند.

هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند.

 پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت آب را تغییر دهند."

 سپس پدر از دخترش پرسید: "حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟ هویج، تخم مرغ یا قهوه؟"


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:22 توسط : نجواهای دل

یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386

این شما هستین که راه حل رو انتخاب می کنین



هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد ، آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای جاذبه کار نمی کنند ، جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردندتحقیقات بیش از یک دهه طول کشید ، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت زیر آب کار می کرد ، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه ی سانتیگراد کار می کرد

روس ها راه حل ساده تری داشتند

آنها از مداد استفاده کردند

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:50 توسط : نجواهای دل

پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386

آدم بي خاصيت




راننده کاميوني وارد رستوران شد.
دقايي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.
راننده به او چيزي نگفت .
دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمين خورد ولي باز هم ساکت ماند.
دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!

رستورانچي جواب داد : از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت دنده عقب 3 موتور نازنين را خرد کرد و رفت.

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:32 توسط : نجواهای دل

چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386

حدیث



پيامبر اكرم فرمود: سه گروه پيش از همه داخل بهشت مى شوند و سه گروه پيش از همه به دوزخ افتند.


اما اولين شخصى كه داخل بهشت مى شود، شهيد است .

 پس از او بنده اى كه خدايش را به خوبى پرستش كرده است .

 سپس ‍انسان وارسته و پاكدامن .


اما نخستين كسى كه داخل جهنم مى شود سلطان جائر و فرمانده ظالم است .

 وپس از او ثروتمندى كه حق الله و حق الناس ‍را رعايت نكند.

 سپس فقير و نيازمند متكبر و خودخواه


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:57 توسط : نجواهای دل

چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386

غرور



صدفی به صدف دیگر گفت: درد زیادی در درونم احساس می کنم . دردی سنگین که مرا عذاب می دهد .

 صدف دیگر با غرور گفت : ستایش خدای آسمان ها و زمین را ، که من هیچ دردی را در خود ندارم ، خوب هستم وسلامت .

 در همان لحظه خرچنگی از آنجا عبور می کرد و صحبت آنها را شنید رو کرد به صدف از خود راضی وگفت:

بله ،تو کاملا خوب و سلامتی ، اما دردی که همسایه ات را می آزارد ، مرواریدی بی نهایت زیباست که تو از آن بی بهره ای !


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:51 توسط : نجواهای دل

دوشنبه دهم اردیبهشت 1386

همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند




دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند.
اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند،بلکه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند.

فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد.
 وقتي که فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين کاري کرده، او پاسخ داد:
" همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند."
شب بعد، اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند.
بعد از خوردن غذايي مختصر، زن و مرد فقير،رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند.

صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند.
 
 گاو آنها که شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد:
" چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي، اما اين خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد."

فرشته پير پاسخ داد:"وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که درشکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حريص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي کردم.
 ديشب وقتي دررختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم
.
 همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند و ما گاهي اوقات، خيلي دير به اين نکته پي مي بريم

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:37 توسط : نجواهای دل

شنبه هشتم اردیبهشت 1386

محبت کردن



روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا ميزند او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد .
مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد .

 رهگذري او را ديد و پرسيد : براي چه عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي ؟

 مرد پاسخ داد : اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که محبت کنم

 چرا بايد مانع محبت کردن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا نيش ميزند

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:14 توسط : نجواهای دل

جمعه هفتم اردیبهشت 1386

فرصتها را غنیمت بشماریم




دو تا دانه توی خاک حاصلخيز بهاری کنار هم نشسته بودند ...

دانه اولی گفت :
" من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالای سرم پخش کنم ... من ميخواهم شکوفه های لطيف خودم را همانند بيرق های رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم ... من ميخواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ هايم احساس کنم "
و بدين ترتيب دانه روئيد .

دانه دومی گفت :
" من می ترسم . اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو کنم ، نمی دانم که در آن تاريکی با چه چيزهايی روبرو خواهم شد . اگر از ميان خاک سفت بالای سرم را نگاه کنم ، امکان دارد شاخه های لطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماری قصد خوردن آن ها را کند ؟ تازه ، اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند ، احتمال دارد بچه کوچکی مرا از ريشه بيرون بکشد .

 نه ، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصيبم شود .
و بدين ترتيب دانه منتظر ماند .

مرغ خانگی که برای يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و در يک چشم برهم زدن قورتش داد .


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:24 توسط : نجواهای دل

جمعه هفتم اردیبهشت 1386

پنج غنيمت



پنج چيز را قبل از پنج چيز غنيمت شمار:


1 - جوانى را قبل از پيرى .


2 - سلامتى را پيش از مريضى .


3 - بى نيازى را قبل از نيازمندى .


4 - راحتى را پيش از گرفتارى .


5 - زندگانى را قبل از مرگ
.


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:15 توسط : نجواهای دل

پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386

دوستان لطفا این مطلب را به دقت بخوانید



من مخالف جوك و خنده نيستم.اتفاقاً خنديدن و خنداندن از سنّت هاي پيامبر و ائمّه ي ماست.
اما مسئله اينجاست كه به اندازه بخنديم و با روش درستي بخندانيم.


معيار ما بايد اين باشد:
به هم نخنديم --- باهم بخنديم !


آهاااااااااااااي مسلمانان ! آهاي پُر ادعاها ! آهاي امّت پيامبر...


چرا از رسول خدا اطاعت نمي كنيد ؟!


مگر پيامبر - صلواتُ اللهِ عليهِ و آله - مبعوث نشد كه با شدّت - توجه كنيد با شدّت - با  برتري طلبي هاي قومي و قبيله اي مبارزه كند؟


مگر مبعوث نشد كه با شدّت ، با  مسخره كردن برخورد كند؟


پس چرا تمام اس ام اس هاي ما رنگ مسخره كردن دارند؟؟؟


آن هم مسخره كردن يك قوم... 


والله قسم من ترك نيستم، لر نيستم، عرب نيستم... اما وظيفه دارم كه حق را بگويم و از آنها دفاع كنم .


شما هم وظيفه داريد... واي بر ما اگر اين اس ام اس هاي توهيني به دستمان برسند و ما آن ها را حتي براي يك نفر ديگر ارسال كنيم. 


واي بر ما اگر خواسته يا ناخواسته در جبهه ي مقابل رسول الله بايستيم...


نكته ي مهم: ممكن است بگوئيد اين همه سخت نگيريد! خدا بخشنده و مهربان است، ما را مي بخشد...


بگذاريد جوابتان را با يك مثال بدهم:


اگر كسي مثلا ً برادر شما را به نحوي اذيت كرده باشد يا حقي را از او خورده باشد، بعد بيايد و از شما معذرت خواهي بكند، شما چه مي كنيد؟


حتماً پاسخ مي دهيد كه : عاقلانه ترين راه اين است كه به او مي گويم اين موضوع به من ربطي ندارد ، برو و از خودش معذرت بخواه !


عزيزان من خداوند نيز فقط اون دسته از گناهاني رو ميبخشه كه مربوط به حقُ الله ميباشند( تازه آن هم با شرايطي).


و گناهاني رو كه مربوط به حق النّاس هستند فقط مشروط به رضايت طرف مقابل خواهد بخشيد.


ديگر اينجا بخشندگي و مهرباني خدا مطرح نيست ، بلكه بخشندگي آدمي مثل خودمان - با ظرفيّت اندك - مطرح است.


اين را هم بگويم روز قيامت كسب رضايت از ديگران خيلي سخت است.


يا بايد از ثواب هايمان به او ببخشيم - آن هم ثواب هائي كه هر چقدر هم كه زياد باشند آنجا و آنروز كمبودشان را از عمق جان احساس ميكنيم.


و يا بايد از گناهان طرف كم بشه و به حساب ما افزوده بشه - گناهاني كه تازه آنروز ميفهميم هر كدامشان چقدر مصيبت است براي صاحبش ...


حالا حساب كنيد اگر طرف حساب ما يك قوم باشند ، نه يك فرد...


راستي يك sms خنده دار به اين همه دردسر مي ارزد ؟!

 


بيائيد با هم بخنديم ، نه به هم.


كافيست هر كسي هر اس ام اس توهين آميزي - چه توهين به يك قوم و چه توهين به مقدّسات ديني - كه به دستش رسيد بلا فاصله و بدون توجه به وسوسه هاي شيطاني اونو حذف كنه و از ارسال اون به ديگران صرف نظر بكنه...


و اين كمترين كاري است كه در راه نهي از منكر مي توانيم انجام دهيم...

 


البته روانشناسان ميگويند هنگامي كه مي خواهيد يك چيز منفي را از كسي بگيريد بايد اول يك چيز مثبت به دستش بدهيد.


من ان شاء‌الله صدها اس ام اس زيبا - و به معناي واقي زيبا ،نه تبليغي - را در اين وبلاگ به شما هديه خواهم داد.
همچنين  اين وبلاگ دقيقا ً هر هفته به روز مي شود و در هر هفته هفت جمله ي زيبا به شما تقديم مي شود.


به اميد روزي كه اميد دشمنان خدا را نااميد كرده 
و  با يك اراده ي محكم از جبهه ي مقابل رسول الله به جبهه ي رسول الله هجرت كنيم...


و فراموش نكنيم كه:


ما مي توانيم...

منبع : http://sms4u.parsiblog.com


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:24 توسط : نجواهای دل

چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386

گذشته خود را فراموش نکنیم




گويند در دربار پادشاهي وزير بسيار صادق و درستکاري بود تمام سعي وکوشش خود را صرف راحتي مردم کرده و از خلاف کاري ديگر وزيران هم جلوگيري ميکرد که باعث ناراحتي آنها ميشده. هر نقشه اي ميکشيدند که بتوانند او را پيش پادشاه بدنام کنند که باعث اخراج او از دربار شود ميسر نمي شد.
بعد از نيمه شب يکي از وزيران به قصد رفتن دستشوئي از اطاقش خارج ميشد که متوجه آن وزير در انتهاي راهرو شده با کنجکاوي و آهسته او را دنبال کرد تا ديد او وارد اطاقي شد که از آن کسي استفاده نمي کرد و يواشکي در را پشت سر خود قفل کرد.
از سوراخ کليد نگاه کرد و ديد آن وزير رفت سراغ صندوقي و باز کرده و محتويات آن را نگاه ميکند.
بسرعت به اطاق خود باز گشت و صبح زود بقيه وزيران را بيدار کرده جريان را تعريف کرد.
 همه پيش سلطان رفته و گفتند که آن وزير صندوقي در اطاقي مخفي کرده و طلا و جواهرات را از دربار دزديده و توي آن مخفي ميکند.
 پادشاه با ناباوري و شناختي که از او داشت به اصرار آنها وزير را احضار کرده به اتفاق سراغ صندوق رفتند و دستور داد آنرا باز کند.
 در صندوق که باز شد غير از يک جفت کفش و جوراب ولباسي پاره چيزي نيافتند. شاه با تعجب دليل نگه داشتن آنها را پرسيد و او در جواب گفت :
قربان اينها لباس ها و کفش و جورابي هستند که من با آنها به پايتخت آمده بودم .
 
آنها را نگه داشتم و هر شب به آنها سر زده و نگاه ميکنم تا فراموش نکنم کي بودم و از کجا به کجا رسيده ام.

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:5 توسط : نجواهای دل

سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386

شیطان پرستی



سلام به همه دوستان

مقاله زیر در مورد شیطان پرستی و موسیقی های این گروه هست.

از دوستان خواهش میکنم حتما این مقاله را مطالعه کنند.

http://space4upload.com/?pid=55682473

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:7 توسط : نجواهای دل

دوشنبه سوم اردیبهشت 1386



روزي عارفی از نزديك مزرعه اي مي گذشت.
 مرد ميانسالي را ديد كه كنار حوضچه اي نشسته و غمگين و افسرده به آن خيره شده است.
 عارف كنار مرد نشست و علت افسردگي اش را جويا شد. مرد گفت: «اين زمين را از پدرم به ارث گرفته ام.
 از جواني آرزو داشتم در اين جا ماهي پرورش دهم. همه چيز آماده است. فقط نيازمند سرمايه اي بودم كه اين حوضچه را لايروبي و تميز كنم و فضاي سربسته مناسبي براي پرورش و نگهداري ماهي ايجاد كنم.
اين آرزو را از همان ايام جواني داشتم و الان بيش از ده سال است كه هنوز چنين سرمايه اي نصيبم نشده است. بچه هايم در فقر و دست تنگي بزرگ مي شوند و آرزوي من براي رسيدن به سرمايه لازم براي آماده سازي اين حوض بزرگ هر روز كم رنگ تر و محال تر مي شود.
 اي كاش خالق هستي همراه اين حوض بزرگ به من سرمايه اي هم مي داد تا بتوانم از آن ثروت مورد نياز خانواده ام را بيرون بكشم.»
عارف نگاهي به اطراف انداخت و سپس حوضچه سنگي كوچكي را در فاصله دور از حوض بزرگ نشان داد و گفت: «چرا از آنجا شروع نمي كني. هم كوچك و قابل نگهداري است و هم مي تواند دستگرمي خوبي براي شروع كار باشد.»
مرد ميانسال نگاهي نااميدانه به عارف انداخت و گفت: «من مي خواستم با اين حوض بزرگ شروع كنم تا به يكباره به ثروت عظيمي برسم و شما حوضچه كوچك سنگي را به من پيشنهاد مي كنيد. آن را كه همان ده سال پيش خودم به تنهايي مي توانستم راه بيندازم.»
عارف سري تكان داد و گفت: «من اگر جاي تو بودم به جاي دست روي دست گذاشتن و حسرت خوردن لااقل با آن حوضچه كوچك آرزوهاي بزرگم را تمرين مي كردم تا كمرنگ نشود و از يادم نرود!»
مرد ميانسال آهي كشيد و نظر عارف را پذيرفت و به سوي حوضچه كوچك رفت تا خودش را سرگرم كند.
چند ماه بعد به عارف خبر دادند كه مردي با يك گاري پر از خرچنگ خوراكي نزديك مدرسه ايستاده و مي گويد همه اين ها را به رايگان براي مدرسه هديه آورده است و مي خواهد عارف را ببيند.
عارف نزد مرد رفت و ديد او همان مرد ميانسالي است كه آرزوي پرورش ماهي را داشت.
او را به داخل مدرسه آورد و جوياي حالش شد.
مرد ميانسال گفت: «شما گفتيد كه اگر جاي من بوديد اول از حوضچه سنگي شروع مي كرديد. من هم تصميم گرفتم چنين كنم.
وقتي به سراغ حوضچه سنگي رفتم متوجه شدم كه آبي كه حوضچه را پر مي كند از چشمه اي زيرزميني و متفاوت مي آيد و املاح آن براي پرورش ماهي اصلا مناسب نيست اما براي پرورش ميگو عالي است.
 به همين دليل بلافاصله همان حوضچه كوچك را راه انداختم و در عرض چند ماه به ثروت زيادي رسيدم.
 اي كاش همان ده سال پيش همين كار را مي كردم و اينقدر به خود و خانواده ام سختي نمي دادم.»

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:55 توسط : نجواهای دل

دوشنبه سوم اردیبهشت 1386

چه کسی فقیر است؟




روزي يک مرد ثروتمند پسر بچه ي کوچکش را به يک ده برد تا به او نشان دهد که مردمي که آن جا زندگي مي کنند چقدر فقير هستند.آن دو يک شبانه روز در يک خانه ي محقر يک روستايي مهمان بودند.
در راه بازگشت ودر پايان سفر مرد از پسرش پرسيد: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد : عالي بود پدر.
پدر پرسيد: ايا به زندگي آن ها توجه کردي؟
پسر پاسخ داد : بله.
وپدر پرسيد: چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟
پسرک کمي انديشيد و به آرامي گفت :فهميدم که ما در خانه يک سگ داريم و آن ها ۴ تا.
ما در حياطمان يک فواره داريم و آن ها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد.
ما در حياطمان فانوس هاي تزييني داريم و آن ها ستارگان را دارند.
حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست.
با شنيدن حرف هاي پسر زبان مرد بند آمده بود.
پسر بچه اضافه کرد:متشکرم پدر ...تو به من نشان دادي که ما چقدر فقير هستيم.

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:15 توسط : نجواهای دل

شنبه یکم اردیبهشت 1386

نيكي وبدي




لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.
روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت.
 جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت.
سه سال گذشت.
تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛
 اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود…
کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند.
 نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت.
 به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت.
 گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري کرد.
وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!"
 داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم.
موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!

"مي توان گفت: نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند."

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:38 توسط : نجواهای دل

دربـــاره وبـلـاگ